Public Program

Adelaide (Australia)

Send Feedback
Share

1985-03-03

استرالیا، بریزبن، نورمن پارک

خیلی خوشحالم از اینکه می بینم خیلی از مردم به بریزبن آمده اند. زیراکه این اولین بار است که یک مرکز را اینجا شروع کرده ایم و آغاز هر چیزی که حقیقی باشد سخت ترین است. تمام قدیسین، تمام اینکارنیشن های بزرگ هرگاه که خواستند از چیزهای واقعی حرف بزنند خیلی رنج کشیدند. تنها چیزهای مصنوعی خیلی سریع موفق هستند. برای اینکه شما میتوانید تعداد زیادی گلهای مصنوعی را خیلی راحت تولید کنید، گلهای پلاستیکی! اما تولید گلهای واقعی زمان میبرد. نه تنها آن، بلکه برای تبدیل شدن به آن هم نیاز به انسان های واقعی ست.

هم اکنون دکتر وارن خیلی چیزها را به شما گفته است که دیگر من نمیدانم قرار هست چه برای شما بگویم. اما تنها چیز این است که شما باید به یاد داشته باشید که اکنون شما تبدیل به یک یوگی شده اید. یوگی به این معناست که شما با قدرت همه جا حاضر خداوند یگانه شده اید. به این معنا نیست که شما فقط یگانه شده اید و هیچ تاثیری نیست. اولین تاثیر که می آید این است که شما به ماورای قلمرو علت و معلول میروید. نمی دانم اگه او چیزی در مورد تاثیر و معجزات متفاوت که اتفاق افتاده اند گفته است یا نه؟

دکتر وارن: نه، لطفا شما بگویید.

اینکه چگونه معجزات در زندگی شما رخ می دهند خیلی جالب است. و خواهید دید، هر کسی متوجه می شود که بدون اینکه بفهمید، بدون انجام هیچ کاری می فهمید که ناگهان در موقعیت های مختلف به شما کمک شده است. ناگهان چیزهایی را دریافت می کنید که معمولا هیچ وقت انتظارش را نداشته اید. من برای شما مثالی را می آورم که او نگفته است. مثال های زیادی هستند، هزار و یک عدد. من یک (؟) را به شما می گویم. مثال یک دختر که با ماشین در یک اتوبان در حال سفر بود. همانطور که می دانید اتوبان یک جاده ی خیلی بزرگ در آلمان است. او با یک ساهاجایوگینی دیگر بود و ناگهان ترمز ماشین برید. اگر ترمز ببرد این علت است و معلول این بود که او فکر کرد حالا می میرد، برای اینکه نمی توانست ترمز را کنترل کند. فقط چشمهایش را بست و گفت : اکنون مادر شما از من مراقبت کنید. به این معنی که کندالینی باید مراقبت کند. وقتی چشمهایش را باز کرد متحیر شد از اینکه دید ماشینش به یک گوشه در یک سمت جاده برده شده بود و خیلی عالی آنجا جا گرفته بود و ترمز هم درست شده بود. این برای هر شخصی غیر قابل باور است. اما این برای شما به طور شگفت انگیزی اتفاق می افتد. همانطور که برای خود دکتر وارن هم اتفاق افتاده است که نمی دانم برایتان گفته است یا نه؟ اما بعد باید در موردش به شما بگوید. اما یک مثال دیگر هم برایتان می گویم. ما در بین خود یک متولی داشتیم که اخیرا فوت شد. در سن ۸۲ یا ۸۳ سالگی. او با ما بود و یک بار در بین صحبت او به من گفت که باید برود و به یک سری موارد در دادگاه رسیدگی کند. اما ما مشکلات زیادی داشتیم که او از یاد برد که باید برود و زمان را فراموش کرد. روز بعد، صبح زود موکلش تماس گرفت تا بفهمد بالاخره چه اتفاقی افتاد. او گفت که نمیدانم و باید بروم و بفهمم. وقتی به دادگاه رفت متوجه شد که مردم به او تبریک می گویند. پرسید چه اتفاقی افتاده است؟ به او گفتند که او دیروز در آن پرونده پیروز شده است. گفت: پرونده را برده ام ! من که آنجا نبودم. چگونه ممکن است؟ سپس رفت و یک (؟) را دید که آنجا نوشته شده بود آقای پرادان (اسم او پرادان بود. سی جی پرادان) پرونده را خیلی زیرکانه به مباحثه کشیده اند که برای هیچ کس ممکن نبود این کار را انجام دهد. با دیدن نشان قضاوت او خیلی متحیر شد و چشم هایش نتوانست باور کند. به من تلفن کرد و گفت: مادر آیا من دیروز تمام آن مدت با شما آنجا نبودم؟! اینگونه است، اینکه به شما کمک می شود و به چه روش های معجزه آسایی به شما کمک می شود. بعضیها به محض ورودشان به ساهاجایوگا، چنان معجزاتی به آن ها داده می شود تا فقط بفهمند که این رحمت خداوند است.

یک روز دیگر، یک دکتر در ریهات بود که خودآگاه بود. او می خواست به اًبها برود زیرا فکر می کرد اًبها می تواند مکان بهتری برای ساهاجایوگا باشد و خیلی هم آرزومند بود.فکر کرد که باید در موردش برای من بنویسد، خیلی سعی کرد و نتوانست این کار را انجام دهد. پس تلفن کرد اما نتوانست با من صحبت کند. بنابراین یک نامه نوشت. او می گوید یک روز بعد از اینکه برای من نامه نوشت، یک روز بعد! من حتی نامه را دریافت نکرده بودم که او شغل را گرفت. خیلی چیزها در سطح مادی یا فیزیکی یا احساسی، خیلی ها فقط شفا می یابند، فورا شفا می یابند و نمی دانند چطور! آنها عادت های بدشان را ترک می کنند و نمی دانند چطور! نمی توانند! ”یک جورایی“ این چیزیست که آنها می گویند؛ ”یک جورایی“. اتفاقی که می افتد این است که وارد قلمرویی می شوید که علت و معلولی وجود ندارد. وقتی علتی وجود نداشته باشد معلولی هم نیست. این از رحمت های خداوند است.پس باور کنید حالا دیگر شما یوگی هستید. شما این ارتعاشات را دریافت کرده اید. شما یک بعد جدید دارید اما حالا باید یاد بگیرید چگونه از آن استفاده کنید. همانطور که چشم داریم و از آنها استفاده می کنیم، قدرت شنوایی داریم و از آن استفاده می کنیم به همین روش باید یاد بگیرید چطور از قدرت هاتون استفاده کنید. اگر از آنها استفاده نکنید پس این یک اتلاف و به هدر دادن است. پس سعی کنید برای هر چیزی، هر چه بیشتر و بیشتر از آنها استفاده کنید.

یکبار یک آقای انگلیسی بود که پیش من آمد و مردد بود. مثل تمام شک و تردید های معمول نسبت به ساهاجایوگا! او گفت: مادر چگونه است که شما می گویید ما با خداوند ارتباط داریم؟ من گفتم: ارتباط داریم، این یک سازمان بزرگ و عظیم از ارتباطات است که همه چیز آنجاست. اما او نمی توانست باور کند که چطور می تواند اینگونه باشد. منظورم این است که مردم می گویند خداوند بزرگ است اما نمیدانند چقدر بزرگ است! گفتم: خیلی خب! چی چیزی می خواهی بدانی؟ گفت: می خواهم در مورد پدرم بدانم اگر بیمار است یا مشکلی دارد، برای اینکه خیلی وقت است با من صحبت نکرده و من نگران او هستم و او در اسکاتلند است. به او گفتم: تنها کاری که باید انجام دهی این است که…

وارن: مادر من این مثال را برای آنها گفته ام. لطفا دوباره بگویید.

شری ماتاجی: اشکالی ندارد، او برای شما گفته است.

بنابراین این چیزست که اتفاق می افتد. این ارتباط از راه دور است که توجه شما نورانی می شود. اولین چیزی که اتفاق می افتد این است که توجه شما نورانی می شود. آنچنان نورانی می شود که اگر روی شخصی توجه بگذارید می توانید در مورد او آگاه شوید و اگر تکنیک را بدانید و مهارت داشته باشید می توانید از همین جایی که هستید به آن شخص کمک کنید. این اتفاقیست که برای توجه شما می افتد. بلافاصله در توجه تان می فهمید که این این است و این هم این است. در حقیقت ما توجهی داریم که با ایگو یا سوپرایگوی ما هدایت می شود، پس در شناخت اینکه چه چیزی درست یا غلط است موفق نیستیم. اما زمانی که توجه توسط مطلق هدایت بشود، توسط مطلق، تنها آن زمان شما می فهمید دقیقا مطلق چیست، دقیقا چیست. زیرا که ما در یک جهان نسبی زندگی می کنیم. اینگونه در توجه مان دقیقا میدانیم چه چیزی حقیقت است و چه چیزی حقیقت نیست. این چیزی ست که فورا برای ما اتفاق می افتد. اما آنگاه ما از درون خیلی قدرتمند می شویم. برای خودمان دلسوز هستیم و هر کاری که ما را نابود کند انجام نخواهیم داد. مثلا هر عادت بد یا چیزهایی مثل آن تمام می شوند. البته بیماری ها شفا می یابند. تو(وارن) باید در موردش به آنها گفته باشی. تنها توسط توجه شما که به آنجا برسد بیماریها شفا می یابند، تنها با رسیدن به جایی که مشکل آنجاست. کندالینی با توجه شما آنجا می رود و شما شفا می یابید.

تا کنون هر چیزی که ما میدانیم یک حقیقت نسبی ست، ممکن است حقیقت باشد و ممکن است نباشد. اما عملا شما حقیقت رو می فهمید. حقیقت چیزهای کوچک، چیزهای بزرگ و چیزهای ظریف و دقیق. حالا ممکن است بعضی ها بگویند هیچ خدایی نیست. خیلی ها هستند که فکر می کنند هیچ خدایی وجود ندارد! پس شما باید یک سوال را بپرسید: ”آیا خداوند وجود دارد؟“ این سوال رو بپرسید. اگر شما این را بپرسید متوجه می شوید در دست هایتان ارتعاشات عظیمی جاری می شود. سه بار این سوال رو بپریسد ”آیا خداوند وجود دارد؟“ و ارتعاشات عظیمی در دست هایتان جاری می شود. اما فرض کنید در مورد چیز دیگری بپرسید، یک نفر دیگر، کسی که در موردش مطمئن نیستید. آیا آن شخص خوب است؟ آیا آن شخص ریاکار است. اگر او دروغگوست فورا یک گرفتگی بر روی انگشتانتان احساس می کنید. شروع می کنید به احساس کردن گرفتگی های آن شخص. نه تنها این بلکه فورا می فهمید آن شخص خوب نیست. زیرا ممکن است گاهی گرما حس کنید یا گاهی هیچ ارتعاشاتی نگیرید و گاهی اندکی سوزش ممکن است برای مدت کوتاهی بیاید فقط برای اینکه نشان دهد آن شخص خوب نیست. طوریکه شما میدانید چه کسی یک گورو(استاد) واقعی ست و چه کسی نیست. چه کسی یک انسان واقعی ست و چه کسی نیست. اینگونه در هر موضوعی… بله فرزندم؟

وارن: اجازه بدید مادر صحبتشون رو تمام کنند بعد سوال بپرسید؟

شری ماتاجی: او چه می گوید؟

وارن: اگر آن شخص خوب باشد چگونه احساس می کنیم؟

شری ماتاجی: شما ارتعاشات فوق العاده ای بر روی دست احساس می کنید. وقتی شخصی مثل، متوجه هستید، مثلا من بگویم مسیح پسر خداوند بود. البته که پسر خداوند بود. این تئوری های جدید بر علیه او شروع شده است که خودتان خوب میدانید آنها قصد توهین به او را دارند. حالا آیا او پسر خداوند بود؟ ارتعاشات رو بگیرید. اکنون می گوییم ناناک صاحب استاد ازلی بود. سوال بپرسید و شگفت زده می شوید از اینکه ارتعاشات خنک زیادی می گیرید. او استاد ازلی بود. به خاطر پیروان یا مردمی که با انجام روش های اشتباه اسم آنها را خراب کرده اند، به این معنی نیست که اینکارنیشن ها نادرست بودند. اینگونه شما میتوانید در مورد همه ی آنها بفهمید، زیرا که وقتی سوال می پرسید ارتعاشات عظیمی را به عنوان ”بله“ می گیرید. اما این عدم اعتماد به نفس باید در شما رشد کند. این چیزی که شما به آن دانش حقیقی می گویید؛ شودا ویدیا. این پاکی قدرت تشخیص باید رشد کند. برای آن شما باید زمان صرف کنید و بعد شگفت زده می شوید که چگونه می توانید در مورد همه ی این چیزها بفهمید. شگفت انگیز است که چگونه در مورد این چیزها متخصص می شوید.

بچه های کوچک خیلی خوب و سریع هستند. فورا می توانند در مورد هر کسی که اینجا می آید به شما بگویند. مثل پسر کوچکی که فکر می کنم ۳ سال داشت. تلفن را جواب داد، گفت: نه یک یوگی! گوشی را گذاشت. (خنده) آنها خیلی خوب هستند. من باید در مورد چهار نوه ام که خودآگاه هستند به شما بگویم. بچه هایم نه، آنها نبودند اما نوه هایم هستند. بزرگترین آنها خیلی خوب است. همه خوب هستند اما بزرگترینشان خیلی صریح و رک و راست است و طوری صحبت می کند گویی که یک قدیس صحبت می کند، می فهمید، مثل یک بچه ی کوچک صحبت نمی کند. یک روز داشت به مادرش می گفت: ”ببین، تو در آلوپاتی به دنیا آمدی، هومیوپاتی را دنبال می کنی، بعد یک راه دیگه، بعد هم یکی دیگه و همینطور ادامه میدهی“. (مادرش) گفت: ”چرا؟ خودت چطور؟“ او گفت: ”من در خدا متولد شدم، به خدا ایمان دارم و او از من مراقبت می کند و من همیشه به او ایمان خواهم داشت.“ گفت:”اما ممکن است به یک چیز دیگه ایمان بیاری”. گفت: ”نه!“. ”چرا؟“. گفت: ”برای اینکه خداوند هرگز تغییر نمی کند.“ دختر کوچک! خیلی کوچک. اما یک دختر دیگه، یک نوه ی دیگه به سختی حدودا ۵ سال داشت. آنها به لاداخ رفته بودند. آنجا یک نفر با یک ماکسی بزرگ نشسته بود و با یک، چیزی که شما می گویید، ما به آن چوگا می گوییم، یک لباس بزرگ است. مثل اون لباس زرد که می پوشند، چیز بزرگی ست. او رفت و آن مرد را دید و خیلی متحیر به او نگاه می کرد. بعد همه رفتند و پاهای او را لمس کردند. والدینش هم، متوجه اید، اونها کمی احساس خجالت کردند و رفتند و پاهای او را لمس کردند. اما او نتوانست تحمل کند. رفت در مقابل آن مرد ایستاد، دستهایش را پشتش گرفت و نگاهش کرد و گفت: منظورت چیه؟ تو این چوگا رو پوشیدی (یعنی این لباس بزرگ) و موهات رو تراشیدی به این معنی نیست که یک قدیس شدی! به این معنی نیست که خودآگاه هستی! تو هیچ حقی نداری از دیگران بخواهی پاهات رو لمس کنند. و پدر و مادرش خیلی خجالت کشیدند و نمی دانستند چه کار کنند. و سومین نفرشان، ما یک برنامه از رامانا ماهاراشی که خودآگاه بود داشتیم، آنها من را به عنوان مهمان رئیس برای برنامه دعوت کرده بودند و بقیه هم بودند. سانیاسی ها و بقیه، آدمهای بزرگ از اشرام رام کرشنا و این و آن اشرام آنجا نشسته بودند. اون ها به هیچ وجه خودآگاه نبودند. نوه ی من که جلو نشسته بود نتوانست تحمل کند. بلند شد و گفت: ”مادر بزرگ، اون مرد با اون ماکسی رو می بیند، لطفا از او بخواهید بیرون برود. او دارد گرمای زیادی به ما میدهد!“ فورا! می فهمید! برای اینکه آنها نمی توانند تحمل کنند. می دانید که بچه ها خیلی ساده هستند، خیلی رک و راست هستند و این را خیلی خوب می فهمند و فورا هر چیزی را که هست می گویند.

و ما باید بفهمیم که تمام قدیسان بزرگ گفته اند ما باید خودآگاه شویم. تک تک آنها، بودا این را گفت اما او از خداوند صحبت نکرد. خیلی ها فقط از خداوند بدون فرم گفتند. دلیلش این بود که اگر از هر چیز دیگری صحبت کنید مردم اول سراغ آن میروند. بنابراین فکر کردند بگذارید اول آنها خودآگاهی شان را بگیرند، اول توجه شان را فقط بر روی خودآگاهی بگذارند و بعد ما همه چیز را در مورد آن به آنها می گوییم. بنابراین اینگونه است که شما از چیزی که هستید شگفت زده می شوید. زیرا که شما مردم خارق العاده ای هستید، واقعا خارق العاده. مثل یک دستگاه تلویزیون، که همه چیز در آن ساخته شده است همه چیز در درون شما ساخته شده است. همه چیز آنجاست. حالا شما آن را به منبع وصل می کنید شروع به کار می کند. همانگونه که اگر یک تلویزیون را به روستا ببرید و به آنها بگویید این یک چیز خارق العاده ست، ممکن است مردم باور نکنند. اما زمانی که شما آن را به منبع وصل کنید آنها متحیر می شوند که چگونه کار می کند. همان گونه، همه چیز در درون شما ساخته شده است، همه چیز آنجاست، همه چیز در درون شماست و شما آن را به زیبایی نشان می دهید.

پس باید یک چیز را به شما بگویم که من خیلی خوشحالم از اینکه مردم زیادی یوگی شده اند. اما حالا خودتان را تثبیت کنید. این اولین چیزیست که باید انجام دهید؛ که خودتان را تثبیت کنید. و زمانی که تثبیت شدید متحیر می شوید از اینکه چگونه در آگاهی بدون فکرتان رشد می کنید و همانگونه در آگاهی شناخت خداوند.اگر سوالی دارید از من بپرسید، برای اینکه ما باید به هواپیما هم برسیم، پس سوال هایتان را بپرسید.

جستجوگر: [ناواضح]

شری ماتاجی: برای چی؟

وارن: بیش فعال، بچه ی بیش فعال.

جستجوگر: او نمی تواند در یک مکان بنشیند و اگر معلم ها چیزی به او یاد می دهند گوش نمی کند.

شری ماتاجی: دیروز خودآگاهی گرفتید؟

جستجوگر: بله.

شری ماتاجی: خیلی خب. گذاشتن این بچه در یک حالت طبیعی خیلی ساده است. کاری که باید بکنید این است که… آیا قبلا پیش گورو یا کسی می رفتید؟

جستجوگر: نه.[ناواضح]

وارن: آیا قبلا پیش هیچ گورویی بوده اید؟ در دوران اول زندگی تون خودتون پیش گورو میرفتید؟

جستجوگر: میرفتم، زمانی که در سی جی بودم.

شری ماتاجی: برای این است که اون بچه یک چیزی در درونش گرفته است. متوجه هستید، اگر شما پیش گوروهای نادرست بروید دچار این مشکلات می شوید. به این دلیل است که بچه در عذاب است. او این را از شما گرفته ست. حالا ما باید آن را خارج کنیم. کاری که باید بکنیم این است که او را در یک درمان مناسب بگذاریم. جوری که از شرش خلاص شود. حالا آنها به تو می گویند. آیا زبان هندی می دانی؟

جستجوگر: بله.

(شری ماتاجی هندی صحبت می کنند.)

وارن: ناندی. ناندی یک شهر در سی جی است.

شری ماتاجی: نه نه، اما قبل از اون. در هند، از کجا؟

جستجوگر: مدرس.

شری ماتاجی: مدرس! ما یک مرکز خیلی بزرگ در مدرس داریم. اما اشکالی ندارد. فقط آن کار رو انجام بده. خوب می شود. قبلا پیش کدام گورو می رفتی؟

جستجوگر: [ناواضح]

شری ماتاجی: اما اسمش را نمی دانی؟

جستجوگر: نه.

شری ماتاجی: اسم گورو را هم پیدا کن، خیلی خب؟ این خیلی به تو کمک می کند.

(شری ماتاجی هندی صحبت می کنند.)

دیگه چی هست؟ از کجا؟ شما از کدام کشور هستید؟ فقط از همین جا؟

جستجوگر: هلند.

شری ماتاجی: تو اهل…! اوه! می فهمم. ما یک مرکز هم در هلند داریم اما هنوز خیلی توسعه پیدا نکرده است. من هنوز برای این کار به هلند نرفته ام. اما به زودی خواهم رفت.

جستجوگر: شری ماتاجی مایلم بدانم اگر شما برای ما ورزشی مد نظر داشته باشید.

شری ماتاجی: نه، هیچ ورزشی. در حقیقت وقتی کندالینی حرکت می کند به چاکراهای مختلف میرود، همانطور که دیدید و سپس اگر جایی مانعی وجود داشته باشد، هرجا اگر در یک چاکرای خاص مانعی وجود داشته باشد، فقط همان چاکرا باید از طریق تمرینات ورزشی پاکسازی شود. اما ما به ورزش های بدون تشخیص اعتقادی نداریم. مثلا اگر مشکلی اینجاست(ویشودی، چاکرای گلو) و شما ورزش های شکم را انجام دهید مشکل بیشتری در اینجا(گلو) خواهید داشت. اما قوانین کلی در مورد ورزش وجود دارد. مثلا کسی که از کانال راست رنج میبرد نباید به عقب خم شود. کسی که از کانال چپ در عذاب است نباید به جلو خم شود. قواعد کلی مشخصی وجود دارد که آنها به شما می گویند. آنها همه چیز را خیلی خوب می دانند و به شما خواهند گفت که چه کارهایی باید انجام شود. اما ورزش در ساهاجایوگا خیلی مهم نیست، بلکه شما اتوماتیک سلامتی تان را خیلی خوب حفظ می کنید.

جستجوگر: آیا شما رابطه ی نزدیک با سای بابا دارید؟ سای بابا رو دوست دارید؟

شری ماتاجی: شریدی سای نات؟

جستجوگر: سای بابا.

شری ماتاجی: کدام یک؟شریدی سای نات؟

جستجوگر: اهل بنگلور.

شری ماتاجی: نه، نه، نه. اون نه. ما اون کارها رو انجام نمی دهیم.

جستجوگر: اما آیا شما راه و روش پوجا رو میدانید؟

شری ماتاجی: البته که میدانم و به تو می گویم که همه ی اینها اشتباه است. من فکر نمی کنم که انجام این حیله های گرفتن الماس و همه ی این چیزها درست باشد. ما اینجا این کارها رو انجام نمی دهیم. هندی ها میدانند که این حقیقت نیست. این حقیقت نیست.

جستجوگر: من عاشق این کار هستم.

شری ماتاجی: این چیزی نیست که ما اعتقاد داریم. ما به هیچ کدام از این ها اعتقادی نداریم. ما باید به خداوند برسیم و نه این چیزهای پست.

جستجوگر: نه!من قبلا سای بابا رو نمی شناختم. او به مدیتیشن من آمد و من…

شری ماتاجی: اما چه فایده ای دارد؟ تو هرگز خودآگاهی نگرفتی! چه فایده ای دارد که در مورد او صحبت کنی؟ چه کاری برای کسی می کند؟ من خیلی ها رو می شناسم که پایین کشیده شده اند، با تمام انواع بیماری ها و بدون هیچ تحولی، فریبکار و وحشتناک هستند هر کاری را انجام می دهند و پیروان او هستند. این راهش نیست. شما باید متحول شوید، اینطور فکر نمی کنید؟ اگر شما یک گورو دارید، اگر یک گوروی خوب است پس شما باید یک شخص خوب شوید. چطور می توانید همه ی کارهای بازار سیاه و قتل و همه چیز را انجام دهید و بگویید که متعلق به یک گورو هستید!

جستجوگر: او این کارها را نمی کند. من متاسفم!

شری ماتاجی: چی گفت؟

وارن: میگوید او این کارها را نمی کند. من پیش او بودم و میدانم که چه کارها می کند.

شری ماتاجی: او هیچ کاری نمی کند، متوجه اید، حالا فقط…حالا فقط به من گوش کن. تا حالا سوالات زیادی از من پرسیدی و من یک چیز به تو می گویم. چه کار خوبی برای کسی انجام داده است؟من کسانی را می شناسم که در این کشور همه ی کارهای اشتباه را انجام می دهند و او را گورو خطاب می کنند. یک همچین گورویی چه فایده ای دارد؟! خیلی ساده ست. هیج تحولی نیست! هیچ! او چه کار می کند؟ الماس می گیرد؟! متوجه هستید، مثلا الماس بدهید به برادر من کسی که یک مرد ثروتمند است. چه فایده ای در دادن الماس به او هست؟ اگر از او بخواهید مشکلاتتان را حل کند، می کند؟! و مردم دچار حمله ی قلبی می شوند! چطور می توانید چار حمله ی قلبی شوید اگر پیرو یک گورو هستید؟! و آنها برای مداوا پیش من می آیند! پس من به آنها می گویم چه شما پیرو آن مرد باشید چه از روح خودتان پیروی کنید. حداقل باید شواهدی وجود داشته باشد از کارهای خوبی که برای مردم انجام شده است، او فقط نگران ثروتمندان است!

جستجوگر: (هر گورویی او را نمی فهمد.)؟

شری ماتاجی: من خیلی بهتر از تو او را می شناسم. می توانم بگویم و تو خواهی فهمید…

جستجوگر: [ناواضح]

وارن: لطفا بحث نکنید.

شری ماتاجی: نه،نه. با فهمیدن او چه چیزی به دست آوردی؟

وارن: بقیه می خواهند لذت ببرند.

شری ماتاجی: وارن اجازه بده من از او بپرسم. با فهمیدن او چه چیزی به دست آورده ای؟ هیچ! چه چیزی به دست آورده ای؟ بپرس. وارن را ببین، خودت را هم ببین.

جستجوگر: اوه! خیلی چیزها به دست آورده ام.

جستجوگر۲: پس چرا آمدی اینجا؟

شری ماتاجی: سوال خوبیه.

جستجوگر: شما هم آمدید! من عاشق همه هستم.

شری ماتاجی: نه،نه. تو نمی توانی عاشق من باشی. تو نمی توانی یک چیز بد و یک چیز خوب را دوست داشته باشی.

جستجوگر: من عاشق شما هستم. من خیلی زیاد شما را دوست دارم.

شری ماتاجی: نه،نه. تو نمی توانی عاشق من باشی.

جستجوگر: هستم. هستم.

شری ماتاجی: تو در حال هذیان گفتنی.

جستجوگر: هستم. من عاشق همه هستم.

شری ماتاجی: نه،نه. تو نمی توانی عاشق یک شیطان باشی و عاشق خداوند هم باشی.

جستجوگر: اما شما یکی از مخلوقات خداوند هستید.

شری ماتاجی: نه،نه. اما اگر یک نفر شیطان است، تو چطور می توانی عاشق یک شیطان و عاشق خداوند باشی؟

جستجوگر۲: ببین، شری ماتاجی زمان خیلی کمی دارد و سوالات زیادی مانده است.

شری ماتاجی: بله. بهتر است به دیگران هم فرصت بدهی. تو برو پیش همان گورو بهتر خواهد بود.

جستجوگر: من خفه میشم! دهانم رو می بندم.

شری ماتاجی: نه،نه. اگر می شود برو.

جستجوگر: بله، اما من نمی توانم شما را دوست نداشته باشم.

وارن: اگر اینجا رو ترک نمی کنید لطفا ساکت بمانید.

شری ماتاجی: اگر واقعا عاشق من هستی پس ساکت بمان.

جستجوگر:بله،بله.

موضوعی که باید بفهمیم این است که اگر شما یک گورو دارید، منظورم این است که من خیلی اعتقادی به این ندارم اما فرض کنید یک گورو هست، پس او توجه شما را به سمت چیزهای بالاتر میبرد. همیشه از چیزهای والا می گوید. او از چیزهای سطح پایین حرف نمی زند، هرگز! علاوه بر این اگر شما پیرو یک گورو هستید همیشه تحت محافظت خداوند خواهید بود. اگر او یک سات گورو باشد. این چیزیست که می گویند؛ سات گورو. یعنی گورویی که یک گوروی واقعی ست. پس مواظب باشید. کسانی هستند که شیفته ی این آدم های (؟) همانند او می شوند و من تعجب می کنم، هندی ها هم گاهی مسحور می شوند. هندی های مدرن اینگونه اند نه هندی های سنتی. هندی های سنتی به هیچ وجه این مرد رو پیروی نمی کنند. زیرا که از طریق سنت می دانند هیچ اینکارنیشنی این کارهای پوچ را انجام نداد. هیچ اینکارنیشنی به این چیزها اعتقاد نداشت. برعکس ناناک صاحب و کبیرا این قدرت ها رو به تمسخر گرفتند، کاملا این مضخرفات رو به تمسخر گرفتند که فقط برای تحت تاثیر قرار دادن دیگران این کارها انجام می شود. اما چیزی که شما باید انجام دهید این است که ببینید شما تبدیل به واقعیت می شوید. دنبال چیزهای غیر واقعی ندوید. بعد چه چیزی به دست می آورید؟ چه چیزی از آن به دست می آورید؟ می گویم… در مورد آن خودخواه باشیم. اجازه دهید ببینیم. بیایید ببینیم از تمام کارهایی که انجام می دهیم چه به دست آورده ایم؟ آیا متحول می شویم؟ آیا قدرتی از عشق و مهربانی به دست می آوریم؟ آیا چیزی که در تمام رساله های سنتی و کتاب های مقدس گفته شده است که شما یک قدیس می شوید به دست می آوریم؟ اگر نه، فقط آن را دور بیندازید. این چیز ساده ایست. درست و صریح به چیزها نگاه کنید.

من یک مادر هستم و باید به شما بگویم هر چیز که حقیقت است، حقیقت است و آن چیز که حقیقت نیست، حقیقت نیست. هر چیزی که شما بگویید من نخواهم پذیرفت. من چیزهای نادرست را حمایت نخواهم کرد و می دانم که مردم چه آسیب هایی به دیگران زده اند. من تنها کسی هستم که از ۱۹۷۰ در مورد آنها صحبت کرده ام. در مورد تک به تک آنها، اینکه چه چیزی بوده اند، در زندگی های قبل چه کارهایی کرده اند و چه کار می کنند. خیلی از مردم، حالا بعد از صدمه دیدن پیش من می آیند! چه فایده ای دارد؟ چرا سمت چیزی می روید که اینقدر سطحی ست؟ نمی توانید فکر کنید؟ از عقل تان استفاده کنید. خداوند به شما عقل داده است تا چیزهایی که به شما گفته شده است را بفهمید. شما یک الگو از مسیح دارید. شما یک الگو از شری راما دارید. شما الگوی شری کریشنا را دارید. چه کسی این حقه ها و حیله گری ها را انجام داد؟! هیچ کس! در طول صد سال گذشته تمام این چیزها وارد کشور ما شده اند و هیچ پشتوانه ی سنتی ندارند، هیچ. زیرا که همه چیز باید در یک روند تکاملی رشد کند. همانگونه که شما اول درخت را دارید، بعد برگ ها را دارید، بعد شکوفه ها را دارید و سپس میوه ها. شما نمی توانید فقط یک میوه را از یکجا آویزان کنید. این بدان معنی ست که آن یک چیز پلاستیکی ست. آن باید مسیر تکامل را طی کند. همه چیز تکامل یافته است. مثلا اینجا می توانید ببینید که اینها هفت چاکرا هستند. آنها هیچ چیزی در مورد هیچ چیز نمی دانند، هیچ چیز. آنها یک گورو دارند، همه اش همین است! دیوانه ی آن گورو هستند. نمی دانند که تمام این چیزها درون ما چیست. هیچ ایده ای و هیچ دانشی در مورد هیچ چیزی ندارند. در اینجا این چاکرای اول زمانی است که شما یک کربن بودید، فقط یک کربن. چاکرای اول، زمانی که شما فقط یک ماده هستید در درون شماست. چاکرای دوم زمانی است که شما جزئی از کل جهان هستید، هنگامی که جهان خلق شده بود. و سپس چاکرای سوم چاکرایی ست که شما تبدیل به یک موجود زنده می شوید و بعد به سطح انسانی تکامل پیدا می کنید و جستجوگری آغاز می شود. جستجوگری در چاکرای سوم آغاز می شود. سپس (چاکرای چهارم) توسط خداوند مادر محافظت می شوید. بعد از اینجا بالا می آیید. در اینجا (چاکرای پنجم) هدایت می شوید تا قدرت تشخیص تان را فرا بگیرید. سپس به اگنیا چاکرا میروید. جایی که وقتی کندالینی میرسد، او دو چیز به نام ایگو و سوپرایگو را جذب می کند و اینگونه است که شما به استخوان ملاج سر رسوخ می کنید این اتفاقی ست که یک اتفاق حقیقی ست. یک اتفاق واقعی است. این یک مدل سخنرانی یا نوعی حیله گری نیست. یک عملی است که شما باید انجام دهید. واقعیت به تحقق پیوستن است که شما دیروز حس کردید و شما آنرا بر روی دستانتان حس کردید و باید استاد این باشید. هیچ فایده ای ندارد که در جهانی از تصورات زندگی کنید. باید بدانید چه هستید. باید بدانید چه کار می کنید و چگونه آنرا انجام دهید. باید بدانید آن چیست که از طریق شما جاری می شود. نمیدانم چرا مردم دوست دارند اینگونه زندگی کنند. هیچ ایده ای ندارند که چه اتفاقی دارد می افتد. فقط می گویند من اینجور هستم! من آنجور هستم! بهتر است آن را بشناسید که چه چیزی ست که در شما مشکل ایجاد می کند، که باعث رشد شما نمی شود. که باعث رشد دیگران نمی شود. و بعد متعجب می شوید از اینکه خود شما منبع لذت هستید. (عبارت سانسکریت) این روح است که به شما رضایت میدهد؛ روح خود شما. روح خود شما به شما رضایت میدهد. نیازی نیست اینجا و آنجا بروید. نیازی نیست درخواست لذت بکنید. لذت در درون شماست. لذت در وجودتان است که آن حس لذت را ساطع می کند که بالاتر از دو چیز به نام شادی و ناراحتی ست. شما به ماورای آن میروید و رشد می کنید.

جستجوگر: چگونه خودم را امتحان کنم که بدانم خودم را فریب نمی دهم؟

وارن: چگونه او خودش را امتحان کند تا بداند خود را فریب نمی دهد؟

شری ماتاجی: خیلی خب، حالا ببینید. این یک چیز خیلی ساده است. شما باید… همیشه دو سردرگمی هستند که از راه میرسند. زمانی که شما خودتان ارتعاشات را احساس می کنید، متوجه هستید، بعد ممکن است خودتان را گیج کنید با فکر کردن به اینکه آیا این ارتعاشات من یا شخص دیگر است. آیا من چاکراهای یک شخص دیگر را حس می کنم یا چاکراهای خودم را؟ حالا فرض کنید شما می خواهید در مورد یک شخص دیگر بدانید. کاری که باید بکنید این است که یک بندن به آن شخص دهید و ببینید کدام چاکراها گرفتگی دارند. خیلی خب؟ حالا مثلا این چاکرا (انگشت اشاره دست راست) دچار گرفتگی است. از آن شخص بپرسید آیا تو از مشکل گلو رنج می بری؟ او خواهد گفت بله. این گونه می فهمید این چیزیست که آن شخص از آن در عذاب است. اکنون به طور نسبی هم شما باید بفهمید آیا ارتعاسات شما صحیح است یا نه. حالا یک سوال بپرسید ”آیا خداوند وجود دارد؟“ که یک سوال بنیادی است. فرض کنید سوال آیا خداوند وجود دارد را بپرسید. پس ارتعاشات را می گیرید. خیلی خب؟ اما اگر در مورد یک فرد بپرسید که آیا او یک شخص خوب است؟ شما ارتعاشات خوبی نمی گیرید. بنابراین شما خود را فریب نداده اید زیرا که می دانید حقیقت مطلقی است که شما فهمیده اید و نسبییت اینگونه نیست.

مثلا شما یک جایی می روید و ممکن است یک نفر بگوید این مجسمه توسط یک خودآگاه ساخته شده است. اکنون شما چطور متوجه می شوید که توسط یک خودآگاه ساخته شده است یا نه؟ شما دستهایتان را به سمت عکس (عکس شری ماتاجی) می گیرید، خیلی خب؟ و سوال می پرسید که آیا این توسط یک خودآگاه ساخته شده است؟ شاید بدون پرسیدن سوال اگر شما به اندازه ی کافی حساس باشید ارتعاشات جاری شوند. حالا چیزی که باید بدانید این است که وهم و فریب و همه ی این چیزها فقط زمانی می آیند که ما نسبت به آن طمع یا شهوت داریم. اگر هیچ طمع یا شهوتی نباشد تنها احساس خالص نسیم خنکی است که از جایی می آید. آنگاه دچار وهم نمی شوید. اما برای احساس این نسیم خنک، برای حس کردن ان بر روی انگشتانتان باید قدری بیشتر حساسیت را در خودتان گسترش دهید. زیرا که این احساسی لطیف است در حالی که ما می خواهیم از درشتی ها و زمختی ها به سمت ظرافت بالا برویم. وقتی که آن ظرافت به خوبی در ما رشد کند، آنگاه مطمئن خواهید بود که آنرا به دست آورده اید. اولین چیز این است که شما باید تا مرحله ای رشد کنید که هیچ وهمی نمانده است. به همین دلیل گفتم… گفتم به مرحله ی نیرویچارا؛ جایی که هیچ فکری نیست. و زمانی که به ماورای آن بروید مرحله ی نیرویکالپا است؛ جایی که هیچ شکی نیست. شما در مورد آن مطمئن هستید. دیگر هیچ وهمی نمانده است. می دانید برای آنکه در مورد آن مطمئن هستید. می دانید برای اینکه بارها از آن استفاده کرده اید. می دانید برای اینکه در تجربه کردن آن خیلی کامل و بی عیب هستید. تجربه کننده باید در درون ما بیدار باشد به طوری که همیشه جواب درست را به شما بدهد. اما در ابتدا اندکی مشکل خواهد بود، موافقم. زیرا که شما فکر خواهید کرد اینها ارتعاشات من هستند یا ارتعاشات او؟ اما بعضی ها حتی آن را هم ندارند. بعضی ها هیچ وهمی در مورد آن ندارند. فورا مثل بچه های کوچک، فورا می گویند این شخص این گرفتگی را دارد، این چاکرا گرفته است، این گونه یا آن گونه است. اما در مورد بقیه در آغاز کمی مشکل خواهد بود. اینطور نیست؟

وارن: بله. هست.

شری ماتاجی: هست، پس باید این را بپذیریم و در این مورد باید در موردش جدی باشیم. به خودآگاهی تان احترام بگذارید و در آن رشد کنید. توهمات شما از بین خواهد رفت و به تدریج خودتان تبدیل به یک استاد می شوید.

وارن: بیشتر مواقع اغلب توهمات و پندارهای شما چیزی جز ایگوی شما نیست همانطور که در مورد من اینگونه بود. من خیلی شک داشتم.

شری ماتاجی (با خنده): شک!

وارن: و همان چیزها. تنها چیزی که به من ثابت کرد که این کاملا درست است دو چیز بود. اول اینکه من یک شخصیت متفاوت شدم. دوم اینکه شروع کردم به دیدن لذتی که از چهره ی دیگران نمایان می شد و شروع کردم به لذت بردن از آن. در واقع دو ماه بود که من آن نسیم خنک را احساس نمی کردم.

شری ماتاجی: او خیلی خوب نبود!(خنده) نسبت به همه ی شما که دیروز آن(نسیم خنک) را حس کردید. زیرا… بله، بله. این یک واقعیت است، من باید آن را بگویم. او خیلی وحشتناک و خیلی بد اخلاق بود اما می بینید که حالا او خیلی تغییر کرده است. او خیلی تغییر کرده است و چقدر در مورد همه چیز می داند. او یک دکتر است و دکترای این و آن را گرفته است. او یک دیپلمات بود. اما تمام آن دانش ها تبدیل به آویدیا شده است، دانش غیر حقیقی شده است. این دانش یک دانش حقیقی است. اما یک چیز در مورد او هست که خواهم گفت که او یک جستجوگر و جستجوگر بوده است. او از خیلی چیزها گذشته است. پیش این و آن بوده است. همانطور که گفت: من پیش او بودم، من پیش او بودم. او پیش خیلی ها بوده است و متوجه شد که همه ی آن چیزها او را به هیچ جایی نرسانده است، هیچ دانشی، هیچ چیز. فقط پول زیادی پرداخته، یا این منترا را بگو یا این کار را انجام بده! همه اش همین! تمام شد! هیچ کاری نکرد. و بعد زمانی که شروع کرد به شناخت خودش متحیر شد که این دانش خودش است. اما اول از همه شما باید به خودتان ایمان داشته باشید. اگر به خودتان ایمان ندارید آنوقت خطرناک است. سعی کنید بفهمید که مادر گفتند که ما معبد خداوند هستیم. پس بهتر است برای شروع به خودمان اطمینان داشته باشیم. بله؟ چیزی می خواهید؟

جستجوگر: ماتاجی شما از خودآگاهی در این دنیا صحبت می کنید اما همچنان جهان توهم و مایا باقی می ماند.

شری ماتاجی: نه، آن مایا از بین میرود. این قطع کردن مایاست. البته مایا تا حدی باقی می ماند که ممکن است شما نتوانید من را کاملا بشناسید. می توانم این را بگویم که این مایا ممکن است باقی بماند. اما اشکالی ندارد. نیازی نیست که خیلی زیاد من را بشناسید زیرا ممکن است برای شما تقریبا ترسناک باشد. پس بهتر است تا جایی که می توانید من را بشناسید، نگران آن مورد نباشید.

وارن: در واقع شما به ماورای مایا می روید.

شری ماتاجی: تا حد زیادی. اما باید بگویم که مایا هم چنان باقی می ماند. چیزی که او می گوید صحیح است، تا حدی باقی می ماند، ایرادی ندارد. خوب است. کمی باید باقی بماند زیرا که فهمیدن ان می تواند خطرناک باشد.

جستجوگر: برای راحت زندگی کردن در این دنیا باید کمی مایا داشته باشیم.

شری ماتاجی: نه، آن نه. شما در ساهاجایوگا خیلی راحت هستید. زیرا اتفاقی که می افتد این است که بیشتر مشکلات شما حل می شوند. شما خیلی پویا و فعال می شوید. منظورم این است که شما در یک جهان دیگر از شاهد بودن، جهان ساکشی زندگی می کنید. شما ناظر نمایشی که در جریان است می مانید. اما مایا یک (کلمه یا جهان؟) وسیع و عمیق است، می فهمید. حالا تصور کنید مثلا اگر شری راما در مقابل شما است تا چه حدی می توانید او را بشناسید؟! او شری راماست، او این است، قدرت هایش اینگونه ست. هر چقدر بیشتر ادامه دهید خواهید دید که، مارکاندیا خیلی زیاد در مورد خداوند میداند. اما تا کجا می تواند پیش برود؟ تا یک جایی پیش می رود و بعد می گوید من رها می کنم. خیلی خب؟ حتی وقتی از برهما دوا پرسیدند او گفت من در اینجا رها می کنم. این چیزیست که کسی نباید در موردش نگران باشد. الان فقط باید در جست و جوی قدم اول باشیم، خب؟ ما نباید مثل مارکاندیا بپریم. الان ما مارکاندیا نیستیم! هستیم؟!

جستجوگر: مادر باید در مورد ناراحتی چه کار کرد؟

شری ماتاجی: ناراحتی. ناراحتی از کانال چپ می آید. از کانال چپ آمده است و کاری که باید بکنید این است که به کانال چپ تان تعادل بدهید، از راست به چپ. کانال راست قدرت اراده است و کانال چپ قدرت آرزوست. زمانی که آرزو کمی پایین باشد یا عملی که انجام می دهیم غلط است شما غمگین می شوید یا اینگونه می شوید. شما کانال راست را بالا می آورید و روی کانال چپ می ریزید. وقتی که این دو چیز به خوبی متعادل شده اند کندالینی خیلی بهتر حرکت می کند، خیلی خوب به بالا حرکت می کند و این چیزی ست که شما خیلی واضح می بینید که در تعادل هستید. شما مشاهده می کنید، شما شاهد هستید اما نه ناراحت هستید و نه خوشحال، بلکه در لذت هستید. در واقع اینگونه است که یک فکر بلند می شود و بعد می افتد، بعد یک فکر دیگر بلند می شود و دوباره می افتد. ما در راس افکار هستیم، گاهی در گذشته، گاهی در آینده. گاهی خوشحال، گاهی ناراحت. اتفاقی که می افتد این است که وقتی کندالینی بالا می آید، یک فاصله بین این دو(فکر) است ، وقتی فاصله ی بین این دو افزایش می یابد ما در لحظه ی حال می مانیم. جایی که هر دو چیز را مثل یک شاهد می بینیم و توسط هیچ چیز آشفته نمی شویم. مثل یک شاهد شما نمایش یا درام را می بینید اما آشفته نیستید. اما بعضی از مردم، متوجه هستید، کسانی که خودشان را با یک ناپلئون هم هویت می کنند کاملا ستیزه گر می شوند. کسانی که با رومئو یکه می شوند شروع می کنند به (؟). این اتفاق می افتد، اما زمانی که تمام می شود شما درمی یابید که این یک نمایش است، خیلی خب؟

جستجوگر: چرا درد منفی در انگشت من در حال زیاد شدن است؟

شری ماتاجی: انگشت چپ؟ بک اگنیا. آیا پیش استادی بوده ای؟

جستجوگر: نه.

شری ماتاجی: آیا کتابی در مورد آن، در زمینه ی جستجوگری خوانده ای؟

جستجوگر: اوه! بله.

شری ماتاجی: همین است. به همین دلیل است که شما روی بک اگنیا گرفتگی دارید. آنها به شما می گویند. حالا ببین! این دقیقا برای تو اتفاق افتاده است. خودت داری اعلام می کنی که این مشکلی است که داری. و باید به این رسیدگی شود و رسیدگی به این خیلی ساده است. خیلی خب. ببینید اکنون این برای شما رخ داده، در شما رشد کرده است. رشد کرده است. همه ی شما می توانید آن را احساس کنید. همین حالا فقط دستهایتان را بگیرید و خودتان ببینید. تو دست راستت را روی زمین بگذار آن گرفتگی خواهد رفت. بستگی به نوعش دارد. اگر دست راست شما ارتعاشات بیشتری می دهد و دست چپ کمتر، پس دست چپتان را به سمت من بگیرید و دست راستتان را اینگونه (روی مادر زمین بگذارید). دستی که ارتعاشات کمتر می دهد یا هیچ ارتعاشاتی ندارد به سمت من بگیرید.

وارن: گرفتگی رفته است.

شری ماتاجی: ببینید! رفته است، تمام شد! مادر زمین آن را برده است. آیا تو احساس می کنی؟ در هر دو دست؟ خوب است. آیا الان تو خوبی؟ خوب است. من فکر می کنم او کسی ست که ناراحت است(خنده) می دانم! حالا دست چپت را به سمت من بگذار و دست راستت را اینگونه(روی مادر زمین) خواهد رفت. بله؟

جستجوگر: اگر هر چاکرایی (…؟)

وارن: اگر چاکرای شخصی عمدا آزرده و آسیب دیده باشد آیا راهی وجود دارد که بتوان آن را متعادل کرد؟

شری ماتاجی: بله،بله. ما دیتی هایی بر روی هر چاکرا داریم و هر چاکرایی که آسیب دیده است… آنها در مورد دیتی ها به شما می گویند. و یک منترای مشخص شده در یک فرم، شما باید آن منترا را سه مرتبه بگویید و خوب می شوید. آنها به شما می گویند چگونه هر چاکرای مشخص را درمان کنید. آنها همه چیز را یه شما می گویند. این نیاز به کمی زمان دارد. شما باید اینجا بیاید. چه وقت دوباره برنامه دارید؟

ساهاجایوگی: یکشنبه بعداز ظهر ۳۰:۴.

شری ماتاجی: برای شما خوب است؟ یکشنبه بعداز ظهر ۳۰:۴؟ برای همه ی شما؟ پس بیایید اینجا و استاد شوید. فقط استاد می شوید. اینگونه است، خیلی سخت نیست، ساده است. قلب چپ!

فکر می کنم دارد باران می بارد. آنها به من گفتند بریزبن خیلی خیلی گرم است. من گفتم خیلی خب، اجازه دهید ببینیم! و روزی که من می آمدم خنک شد. طبیعت جوری است که به شما کمک می کند. خیلی پر رحمت است. خیلی پر رحمت است. من به پرت رفتم، خیلی خیلی گرم بود. آنها گفتند مادر هیچ کس به برنامه نیامد، فقط ۳۰ نفر بودند، خیلی گرم بود، این و آن. گفتم خیلی خب، اشکالی ندارد. نگران نباشید. نتیجه خواهد داد. و چگونه نتیجه داد؟ من آمدم و گفتم خسته ام و خوابیدم. اما حدود ساعت ۴ هوا تا ۲۰ درجه خنک شد. هیچ کس نمی داند چگونه. زیرا هیچ ابری نبود، هیچ بارانی نیامد، هیچ چیز. خب حالا؟

جستجوگر: من پیرو یک گورو بودم و حالا احساس سردرگمی می کنم.

شری ماتاجی: بله،بله. من گوروی تو را می شناسم. من او را می شناسم. آن راه درست نیست. من او را می شناسم. او خوب نیست. این تمام چیزیست که من خواهم گفت. من او را می شناسم.

جستجوگر: (ناواضح)

شری ماتاجی: نه او خوب نیست. گرفتگی که…

جستجوگر: نه آن(سای بابا).

شری ماتاجی: نه،نه. می دانم که او یک نفر دیگر است. کسی که در شکمت می توانی آن را حس کنی. الان می توانی ببینی، می توانی حس کنی در شکمت اتفاقی در حال افتادن است. می دانید، وید شروع به لرزیدن و تکان خوردن می کند. وقتی گوروی شما درست نباشد یک چیز در درون شما تکان می خورد(وول می خورد). خیلی خب؟ اگر شما یک گورو دارید پس شما باید همه ی این چیزها را بدانید. شما باید یک استاد باشید. داشتن یک گورو چه فایده ای دارد! فرض کنید یک معلم دارید، شما باید مقداری دانش به دست بیاورید. اینگونه نیست؟! حداقل یک چیزی!

جستجوگر: ما همه چیز را در مورد چاکراها یاد گرفتیم.

شری ماتاجی: بله؟

وارن: آنها در مورد چاکراها یاد گرفتند.

شری ماتاجی: چاکراها هیچ، اما چگونگی بیدار کردن کندالینی! آنرا خیلی ها می دانند. زیرا وقتی من در ۱۹۷۳ به آمریکا رفتم، آنها گفتند شما باید یک جور حق کپی رایت بگیرید. گفتم چرا؟ گفتند آنها همه چیز را منتشر خواهند کرد. در سال ۷۰ من سخنرانی کردم و آنها شروع کردند. گفتم بگذارید منتشر کنند، چه فایده ای دارد؟ من اهمیتی نمی دهم. این چیز خوبی است که آنها باید بدانند اما در مورد بیدار کردن کندالینی چه؟ دانستن در مورد چاکراها چه فایده ای دارد وقتی نمی دانید چطور کندالینی را بالا بیاورید؟ خیلی ساده است! هیچ چیزی برای سردرگمی وجود ندارد. بهتر است خودآگاهی ات را بگیری، تمام. همه اش همین است. تو یک جستجوگر هستی. جستجوگر و جستجوگر. همین. فراموشش کن. چرا شما با هر چیزی مصحور و مقید هستید؟ چرا در هر چیزی غرق می شوید؟ تنها حقیقت را بگیرید و تمام. بدی گوروها این است که آنها شما را گیج می کنند (خنده). بله، اگر شما از پیش یک شخص حقیقی می آیید هیچ وقت گیج نخواهید بود، می فهمید، زیرا حقیقت یک چیز است. آنها به یک زبان صحبت می کنند. ما تعدادی مردم(گورو) واقعی در هند داریم اما آنها پنهان شده اند. نمی خواهند بیرون بیایند. آنها می گویند مردم شما را نمی فهمند، فقط حدود ۱۲ سال کار می کنید. حالا ۱۲ سال گذشته است هیچ کس پایین نیامده است. همه ی آنها در هیمالیا و این و آن مکان پنهان شده اند.

وارن: قطعا هیچ شکی نیست (….؟)

شری ماتاجی: نمی توانند. بیچاره ها، آنها بیزار شده اند. من یک نفر را به آمریکا فرستادم، او ۳ روز آنجا ماند و سریع فرار کرد و برگشت. گفت هیچ کاری انجام نشد، من نمی توانم این مردم را مدیریت کنم.

او(گوروی جستجوگر) شروع کرده به بازاریابی، باید بدانید، اولین نکته که باید کشف کنید! ساتیاناندا گوروی تست. هست؟ من می دانم. ببین! چگونه می دانم؟! او یک مرد معمولی است، او را می شناسم. خیلی خوب او را می شناسم. آن خانم، اسمش چی بود؟

وارن: شاکتیما.

شری ماتاجی: او خودش را شاکتیما می نامد. قرار بود شاگرد او باشد بعد یک دعوا شد و او یک نفر دیگر را داشت. خیلی چیزها در مورد او هست. در واقع او به خانه ی من آمد، این مرد، در هند. او حتی یک خودآگاه هم نیست.

جستجوگر: ماتاجی ما یک جنگ جهانی اول داشتیم، بعد جنگ جهانی دوم. فکر می کنید باید انتظار جنگ جهانی سوم را هم داشته باشیم؟

شری ماتاجی: نباید! نباید انتظار داشته باشید. زیرا که اگر شما ساهاجایوگی شوید هیچ جنگی نخواهد بود. اگر اگر مردمی باشند که نخواهند پیروی کنند، تعداد مشخصی از مردم باید ساهاجایوگی بشوند تا هیچ جنگی نباشد. این بستگی به انسان ها دارد. اگر جنگ بخواهید، خواهید داشت یا اینکه می توانید وارد ملکوت خداوند شوید.

جستجوگر: نه، نمی خواهیم.

شری ماتاجی: شما تحت تاًثیر آن نخواهید بود. این را از من داشته باشید. هیچ کدام از شما تحت تاًثیر نخواهد بود. اکنون شما برگزیدگان هستید.

وارن: (….؟) و این را به دیگران بدهید.

شری ماتاجی: بله، آن تعداد را فراهم کنید تا این جهان را نجات دهیم. ما باید به آن تعداد برسیم، این مهم است، می فهمید، اگر شما واقعا هیچ جنگی نمی خواهید باید این کار را به نتیجه برسانید.

(شری ماتاجی هندی صحبت می کنند.)

جستجوگر: مادر به نظر من این بریزبن یک ماًموریت ویژه دارد، چیزی که بتواند برای تمام جهان انجام دهد.

شری ماتاجی: بله، البته. همانطور که گفتم سعادت برای نیوزلند و بی گناهی برای استرالیا.

(شری ماتاجی هندی صحبت می کنند.)

بهتر شدی؟ او بهتر است. اگر شما آن را آورده اید من به آن ارتعاش می دهم، کسانی که آورده اند. حالا شکر و نمک باید ارتعاش داده شوند و با شکر و نمک در خانه مخلوطش کنید. و اینکه زمانی که می خواهید از آن استفاده کنید از انگشتانتان استفاده نکنید، از یک قاشق استفاده کنید. فقط هم بزنید و نگهش دارید و همینطور به اضافه کردن به آن زمانی که دارد تمام می شود ادامه دهید و متحیر می شوید از اینکه چقدر به شما کمک می کند. هر گاه می خواهید از شکر و نمک استفاده کنید از اینها استفاده کنید. می توانید این را برای من باز کنید، لطفا؟ حالا این را با شکر و نمک تان در خانه مخلوط کنید و در یک ظرف جداگانه نگه دارید.و وقتی دارد تمام می شود به آن اضافه کنید و نگذارید که این تمام شود و از یک قاشق برای هم زدن استفاده کنید، خیلی خب؟ این ایده ی خوبی است. هم چنین اگر یک بیمار، مریض یا هر چیزی را دیدید می توانید به او بدهید. اما اول از همه، همه چیز را در موردش یاد بگیرید بعد شروع به درمان دیگران کنید. اول شما باید کامل باشید، بعد. هم چنین ما اینجا در اشرام برای شما شکر، نمک و آب داریم که می توانید بگیرید. بهتر است این را با شکر سفید مخلوط کنید. این بیشتر گرما دهنده است. کسانی که از کبد رنج می برند باید شکر استفاده کنند اما این خیلی گرما دهنده است. خیلی بیشتر نسبت به شکر سفید گرما دهنده است، خیلی خب؟ پس مخلوطش کن.

وارن: دلیلی که او این را به شما می دهد، از آنجایی که مادر باید بروند من بعدا این را برای شما توضیح خواهم داد. شکر برای درمان مشکلات کانال راست است، مخصوصا مشکلات کبد. نمک برای درمان مشکلات کانال چپ است. نمک و شکر ارتعاشی در خانه داری به ارتعاشات شما بهبودی می دهد.

شری ماتاجی: من از پیش شما میروم. امیدوارم شما را ببینم. هم چنین شما می توانید به هند بیایید. ما چنین تورهایی داریم، احتمالا سال آینده. شما می توانید برای یک تور خوب بیایید. اما اول از همه شما باید یوگی های بزرگی شوید، متخصص شوید. باید بدانید که این یک مدرسه ی شناخت الهی است. پس شما باید بفهمید. شما باید درک کنید. این شما هستید که باید گواهی دهید. این شما هستید که باید این کار را انجام دهید. متوجه هستید، این کار شماست. این نیست که این مردم در مورد شما چه می گویند. آنها به شما نخواهند گفت چه مشکلی دارید. شما باید بگویید. مثل او که گفت من از این یا آن رنج می برم. زیرا که بهتر است خودتان بگویید تا اینکه آنها بگویند. اینطور نیست؟ به جای اینکه آنها به شما بگویند تو این مشکل را داری! آن وقت ممکن است شما آزرده شوید. نکته این است. بهتر است خودتان بگویید و خودتان را اصلاح کنید.

خداوند شما را رحمت کند.