جایگاه و مقام خود را بپذیرید

(England)


Send Feedback
Share

Guru Purnima Seminar Part 2, Assume Your Position
Lodge Hill Centre, Pulborough (England)

(ابتدا ساهاجایوگی‌ها شعر زیر را برای مادر می‌خوانند).

وقتی که متعلق به خداییم، چه جایی برای ترس است؟

نگرانی‌ها را به خدا می‌سپاریم

و کاملا محو در خدا می‌شویم

وقتی که متعلق به خداییم، چه جایی برای ترس است؟

دنیا به خاطر رحماتش سپاسگوی اوست

ولی با این همه خداوند به دنیا تعلقی ندارد

چرا که او کاملا رهاست

وقتی که متعلق به خداییم، چه جایی برای ترس است؟

تو شاید هیچ ثروت مادی نداشته باشی

اما آن گنج حقیقی در درون خود تواست.

وقتی که متعلق به خداییم، چه جایی برای ترس است؟

همۀ بیماری‌ها و مشکلات کاملا حل می‌شوند

جایی که پاهای خداوند حضورداشته باشد

وقتی که متعلق به خداییم، چه جایی برای ترس است؟

شری ماتاجی:

این شعر را یکی از اقوام ما نوشته است. او به مسیحیت گروید ولی انسانی خودآگاه بود و هرگز نتوانست با نظام تغییر مذهب كنار بيايد و نیز نتوانست سبک رفتار هندوها با هم، یعنی سیستم طبقه بندی اجتماعی و مانند  آنرا بپذیرد.

و او نوشته های بسیار خوبی دارد و اشعار خوبی گفته است؛ باید بگویم ،این یکی از اشعار او است. شعرش چيزي است كه واقعاً از کودکی هميشه برلبم بود و مضمون آن این است:

کسی که به خدا رسیده یا آن کس که مال خداست، چرا بایدبترسد؟

کسی که به دور و بر می‌رود، یا کسی که به اطراف حرکت می‌کند… نمی‌دانم به انگلیسی چه کلمه‌ای مناسب سفرهای بسیار است؟ کسی که به این حرکات ارزش زیادی می‌ گذارد، به خاطر خدا و برای خوبي كردن به دیگران در سفر است؛و به این دنیا تعلقی ندارد. چنین شخصی هیچ ترسی ندارد. او در ماورا است.

زبان مراتی، می‌دانید، زبان بسیار وسیعی است و با گفتن یک کلمه به زوایای زیادی اشاره می‌شود.

مثل این یکی: آدی ویادی وارانا واراتی پایا آشا پوروشا چاره.

یعنی: کسی که چنین درجه ای دارد در ماورا است. پای او ماورای مریضی، مشکلات ذهنی و خود مرگ قرار دارد. ولی وقتی گفته شود که چنین شخصی پاهایش در ماورای اینها است، یعنی با تاثیر پایش، می‌تواند بر آنها غلبه کند. این زبانی دوپهلو است.

چنین شخصی پایش بالای این سه چیزاست مریضی، مشکلات ذهنی و مرگ و پای او مافوق آن قرار دارد. یعنی چنین شخصی بالای این است. بدین ترتیب، اگر شما شخصی با این مرتبه را دارید  و پای او به یک مریض یا به کسی که مشکل ذهنی دارد یا به یک مرده برسد، اومی تواندآنها را بالا بکشد، می‌تواند آن‌ها را بیرون بیاورد.

این معنی دوپهلویی دارد. پس همه چیز به این گونه عمل می کند: شخصی که متعلق به خداست، کسی که مال خداست، نباید هیچ ترسی داشته باشد، نباید ناامید گردد.

من امروز به آن خیلی احتیاج داشتم. چون البته از یک طرف، دیدن این همه ساهاجایوگی، ساهاجایوگی واقعی، نه مریدانی ساختگی یا نمایشی،

بلکه ساهاجایوگی‌های حقیقیِ با مراتب بالا بسیار لذت‌بخش است و برخی افراد هم که کنار ایستاده‌اند، خیلی وقت است که در حاشیه بوده‌اند، دیدن اینکه آنها نابود خواهند شد، برای من گاهی هولناک است.

در این زمانه، شما به چنین شعری نیاز دارید، و در بچگی هر وقت که من واقعاً احساس ناامیدی می‌کردم، این شعر را می‌خواندم. شعری بسیار تأثير برانگیز است. بسیار خوب؟ ولی کلمه به کلمه، نمی‌توانستم ترجمه کنم، فکر ‌می‌کنم حالم آن طور که باید باشد نیست.  برای همین بود که خیلی مرا تحت تأثیر قرار داد. این ریتامبارا پراگیا است. امروز خیلی لازمش داشتم.

خوب امروز صبح داشتم برایتان از این آگاهی جدید صحبت می‌کردم، پراگنیا، “گنیا” یعنی دانش و “پرا” یعنی دانش بیدار شده، که از مدیتیشن به دست می‌آید، مداومت در مدیتیشن، و بعد سمادی –اثر آن است. مثل رسیدن میوه است.

وقتی برسد، مزه‌اش را، شیرینی خاص آن را می‌فهمید و بعد اطرافتان را می‌بینید که طبیعت و خداوند به چه شیرینی دربازی با شمااست. به این مرحله باید رسید. برای هر ساهاجایوگی، مهم است که به این مرحله برسد.

چون تا زمانی که حداقل به این مرحله نرسیده باشید، هنوز در منطقه خطر قرار دارید، که همان طور که به شما گفتم، خیلی مرا ناراحت می‌کند. پس همه باید تصمیم بگیرند به مرحله‌ای برسند که هر روز بتئوانندتجلی رحمت خداوند را ببینند. این بدان معنی است که شما به قلمرو خداوند وارد شده‌اید.

این قلمرو خداوند است که در آن شما را مراقبت، حفاظت وهدایت می‌کنند و به شکل شایسته‌ای به به برکات بهشتی می رساند. با ظهور در مادیات، با ظهوردر ذهن، باظهوردر امور اقتصادی، با ظهور در روابط، با ظهور در خیلی چیزها و نیز با تجلی در طبیعت که با آن شماخورشید، ماه، ستارگان و بهشت‌ها را می‌بینید و همه این پنج عنصر به شما کمک می‌کنند، که همه شما به این مرحله باید برسید.

“همه شما”، دوباره می‌گویم، فرمان این است: همه شما باید به آن برسید و فقط آن موقع است که بیشتر رشد خواهید کرد.

حالا این که چطور به این مرحله می‌شود رسید سئوالی همیشگی است. خوب، اول این که، همان‌طور که امروز گفتم، شما بی‌نهایت انسان‌های خوشبختی هستید، در مقایسه با همه جستجوگرانی که در دنیا بوده‌اند،خواهند بود و هستند. چون خیلی چیزها هست که جستجوگران باید بر آنها غلبه می‌کردند، که دیگر لازم نیست شما بر آن چیره شوید.

مثلاً آن‌ها روی بعضی از اسامی خداوند مدیتیشن می‌کردند و توجّهشان دائم روی این بود که آن اسم را تکرار کنند، به درگاه آن خدا دعا کنند

و یا در مورد آن خدا فکر کنند و این چیزها؛ ولی همه چیز مکانیکی بود و همیشه آنها به یک جور، به اصطلاح به یک سیدهی سطح پایینی می‌پریدند، یعنی پوزست می‌شدند.

آن افرادی که مثلا ذکر راما را می‌گویند، خیلی‌ از آنها را دیده‌اید. شروع می‌کنند به پریدن و کارهای مسخره کردن. در نتیجه  توجه به جای آن که متمرکز شود، بی نهایت به هم می ریزدو به توجهی بی فایده و متزلزل تبدیل می‌شود.

و وقتی آنها گیج می‌شدند و به نوعی دچار کانال چپ می‌شدند، از آن همین‌طور لذّت می‌بردند، درست مثل یک مست از الکلی که نوشیده   لذّت می‌برد. بعد این افراد گریه زاری می‌کنند، از گریه‌هایشان لذت می‌بردند، با گریه‌هایشان بقیه را آزار می‌دادند و توان این که جلوی آن را بگیرند نداشتند، تعداد زیادی ازآنها پوزست شده اند.

بعد یک سری آدم سودجو بودند؛ مثلا دانشمندان زیاد و افرادی از این قبیل داریم که افراد طماعی هستندو دچار نوعی خودهیپنوتیزمی می‌شوند. دچار خود فرهیختگی می‌شوند و به احمقانه‌ترین وجه رفتار می‌کنند و پوزست می‌شوند، و شما می‌توانید امروزه افرادی مثل هیتلر و امثال او را ببینید.

بسیاری از کسانی که امروزه بر دنیا فرمانروایی می‌کنند و بنا بوده که دموکراسی، کمونیست یا هر چیزی را پیاده کنند؛ بیشتر آنها درعمل مستبد هستند و برای همین امروزه این آشوب وجود دارد. و آنها فکر می‌کنند که با روحی ناسیونالیستی یا چیزی مثل آن، پیشرفت خواهند کرد و سعی دارند از کانال راستی بودن مردم استفاده کنند و آنها را درگیر جنگ و هر جور چیز مخرب دیگری نمایند.

این جور توجه برای کسانی پیش می‌آید، که فکر می‌کنند مثلا خیلی بزرگند. مثلاً بیشتر هندو‌ها و مسیحی‌ها دنبال جنگ هستند؛  مسلمانان.

این روزها تمام مسلمانان با هم در حال جنگند. فکرش را بکنید! این جالبترین قسمت ماجراست و مسیحی‌ها همه در حال جنگ با هم هستند.

و هندوها همه دارند با هم می‌جنگند طوری که فقط دو ملت وجود دارد که اکثرشان به اصطلاح هندو هستند. یکی نپال ودیگری هند و دائم آنها در حال جر و بحث هستند. یک روز نیست که خبری از دعوا بینشان نباشد.  چون هندوها شمشیر نمی‌کشند ولی منازعات بسیار سردی در جریان است.

پس وضعیت به این شکل است. دوباره می‌گویم، به اسم خدا. چون آنها در سطحی بسیار متفاوت شروع کردند و توجهشان به چپ و راست می‌رود و آنها آن سیدهی‌ها را گسترش می دهند.

پس ما باید چه کنیم؟

اول از همه، به لطف خدا، همان طور که برایتان گفتم، شما افرادی خودآگاه هستید، پس رشد شما با در مرکز بودن حاصل می‌شود، که امری بسیار بسیار دشوار است.

کاملا دشوار است، شکی نیست. ولی شما باید یاد بگیرید که در مرکز بمانید. ولی این که چطور می‌شود توجه را در مرکز نگه داشت برای کسانی که هنوز بر خودشان تسلط ندارند مشکل است. حالا وقتی مدیتیشن می‌کنید، سعی کنید به شکلی پایدار مدیتیشن کنید. اول از همه آن را دائمی کنید. آن موقع خواهید فهمید که دارید به مرحله سامادهی می‌رسید، یعنی به جایی می‌رسید که احساس لذت و بهره‌مندی از برکات خداوندی در شما به وجود می‌آید.

و آن موقع شروع می‌کنید به گفتن این که: ای خدا، عجب رحمتی… عجب رحمتی… و عجب رحمتی… .

وقتی به آن مرحله برسید، آن وقت باید بفهمید که “من چه کسی هستم؟”

شما که هستید؟ شما چه هستید؟ شما روح هستید. بعد از برقراری توجه پایدار شما بر روحتان، حالتی در شما ایجاد می‌شود که در آن  در حالت کاملاً شاهد هستید و لذت می برید.

حالا آنهایی که مثلاً اینجا هستند، می‌توانند به راحتی خودشان را قضاوت کنند. آنهایی که می خواستند بهترین اتاق‌ها را بگیرند، حتما ده روز قبل از موعد رزرو کرده‌اند، بعد حتماً این کار و آن کار را کرده‌اند تا یک اتاق خوب بگیرند. آنهایی که می‌خواهند بهترین غذا را

و یا بهترین لحظات را داشته باشند، می‌خواستند یک جایی داشته باشند، قصدش را داشتند. با خودتان روبرو شوید، صادقانه! ساهاجایوگا تلاشی صادقانه است. بهترین خلوت برای خودشان است.

شما همه باید با خودتان روبرو شوید. بعد زن و شوهر، می‌خواهند برای خودشان خلوت کنند. موقع این نیست که زن و شوهرها با هم باشند و یا اینکه بلند صحبت کنید و پرسه بزنید و تفریح کنید. نه، این  زمان مدیتیشن است که شما آمده‌اید. به نظر من زمان بسیار کوتاهی است. چون مرم هزاران هزار روز را صرف می‌کنند تا حالت مدیتیشن را در خود تثبیت کنند.

ولی در این زندگی پرشتاب، شما باید برای تثبیت شدن پافشاری داشته باشید. پس حالِ مدیتیشن به خود بگیرید. بعضی‌ها حس می‌کنند که به جای خوبی برای ‌گذراندن تعطیلات آمده‌اند و اینجا هم که دریایی نیست، پس حالا چطور شنا کنند؟ این هم گونه دیگری است.

کسانی هم که وضع مالی‌شان خیلی بد نیست، دنبال راحتی بیشتری هستند. غذا گیر من نیامد، من باید این را داشته باشم، بهترین چیزها باید برای بچّه من، شوهرمن یا زن من داده شود. مال من!

حالا یک شب, هزار شب نمی‌شود. شما پسرها با هم و خانم‌ها باهم بخوابید.

اگر بچه‌ هم باشد، اشکالی ندارد. ولی اصلاً لازم نیست که زن و شوهر کنار هم بخوابند، موقعی که همه دارند در یک اتاق مدیتیشن می‌کنند. اصلاً!

شما برای هدف بسیار ویژه‌ای به اینجا آمده‌اید. برایش هزینه کرده‌اید.

پس در حال مدیتیشن باشید. چیزی که می‌بینم این است که همه دارند بلند صحبت می‌کنند. ندیدم در حال مدیتیشن باشند. هر کس به این فکر بود که اینجا کِیف ‌کند. خیلی قشنگ، خوب، می‌دانید. این فکرها همه افکاری قدیمی‌اند.

سکوت باید در بیرون و درون حاکم باشد. در این مورد باید بگویم، البته هندی‌ها این طوری اند، همه را می‌دانند، پس تعریف هندی‌ها را نمی‌کنم، ولی استرالیا… .

استرالیا… من در تمام این اشرام‌ها ماندم و در سیدنی پنجاه شصت نفر را داشتیم که شبانه روز با هم بودیم. من صدا از کسی نشنیدم  یا ندیدم تا وقتی آنجا بودم کسی پایش تکان بخورد ومن آنجا یکی دو روز نبودم، ده پانزده روز آنجا بودم. حتی ندیدم کسی تکان بخورد، بچه‌ها گریه کنند. هیچ چیز.  صدا از کسی نشنیدم.

این یکی از روش‌هایی است که می‌توانید توجّه خود را کنترل کنید، که در حضور من، از چه حرف بزنید، چه بگویید. شما باید بدانید پروتوکل آن چیست. با که دارید حرف می‌زنید؟ حق ندارید مسخره‌بازی دربیاورید. حق جوک گفتن ندارید. من می‌توانم با شما شوخی کنم. شما هم گاهی لبخندی بزنید…باشد. یا بعضی وقت‌ها بخندید،

ولی این کار باید با وقار انجام شود که با چه کسی دارید حرف می‌زنید؟

دلیل این که دارم این چیزها را برایتان می‌گویم این است که فقط همین حرف زدن‌ها و رفتارهاست که به کمک شما می‌آید. قرار نیست به من کمکی شود. قرار نیست من نجات پیدا کنم. قرار نیست من خودآگاهی‌ام را‌ بگیرم. این شما هستید که باید از من چیزی به دست آورید. پس سعی کنید  توجهتان را با آن تثبیت کنید. دیده‌ام بعضی وقت‌ها افرادی پیش من می‌مانند؛ گاهی خودم عمداً آنها را خواسته‌ام تا ببینم مشکل چیست.

می‌بینم بعضی‌ از آن‌ها که پیش من می‌مانند، ظریف‌تر و ظریف‌تر و ظریف‌تر و عمیق‌تر می‌شوند و برخی از آنها هم به فرصت‌طلبی و گستاخی روي می‌آورند و بعد هم یک زندگی بسیار دنیوی و احمقانه

که برای من قابل فهم نیست را پیش می‌گیرند.

پس این هوشیاری باید درون قلب شما باشد که این موقعیت، بسیار مهم است. شما در زمان بسیار بسیار مهمی اینجا آمده‌اید و آن موقعی که در کنار من هستید، مهمترین فرصت از آن مهم‌ترین زمان است. از نظر تاریخی این یکی از مهمترین زمان‌هاست. پس به معنای واقعی کلمه از آن بهره کامل را ببرید.

بعضی فکر می‌کنند اگر بتوانند از من به پولی برسند، منفعت بزرگی کرده‌اند. باشد… پولم مال شما. بعضی‌ها فکر می‌کنند اگر وقتی را از من بگیرند، نفع زیادی می‌برند. باشد… وقتم مال شما. یا برخی افراد فکر می‌کنند که اگر نفعی از من ببرند، به نحوی غرورشان برانگیخته می‌شود و از این قبیل که بگویند: من شخصیت خیلی والامقامی هستم و این چیزها…باشد!

ولی آنها که باخرد هستند بیشترین استفاده را می‌برند و بالاترین استفاده رشد درونی است. بنابراین اول از همه باید هشیار بود که شما چه انسانهای خوشبختی هستید، که در مقابلتان کسی ایستاده که بر تمامی مراکز، بر تمامی قدرت‌ها تسلط دارد، یا به قولی، شخصی کاملا قدرتمنداست.

این که از آن چه نفعی برده‌اید اهمیت دارد.

حالامی‌شود گفت دوجایی که من می‌مانم ، بیشتر انگلیس و درهنداست و تضادی که احساس می‌کنم بین انگلیسی‌ها و هندی‌ها وجود دارد، آن است که هر چه من در هند بیشتر مانده‌ام، قیدوبند آنها به پروتوکل بیشتر می‌شود؛ چون آنها تربیتی سنتی و قدیمی دارند، ولی در انگلستان می‌بینم افراد شروع می‌کنندبه سوءاستفاده کردن و تفریح و جوک گفتن.

حق ندارید این کار را بکنید. می‌دانید، خشنود کردن کسی با آن که جلویش این‌قدر سبک‌سر و بی‌مایه باشید، فرق دارد. مثلا اگر یک ورق حلبی را زیر آبشار نیاگارا بگیرید، سر آن ورق چه می‌آید؟ حتی کمترین جریان آن را نمی‌تواند تحمل کند.

پس علی‌رغم وجود ریتامبارا پراگیا، مثل آفتاب امروز… دیروز حتما باید ناراحت بوده باشید. فکر می‌کردید حالا هم که اینجا آمده‌ایم، باید در چادر باشیم و آن بارانی که می‌آمد. من می‌دانم خیلی از شما حتماً همین‌طور بوده‌اید. ولی آن کسی که به آن مرحله رسیده است این‌طور نخواهد بود. مسئله چیست؟ اگر باید در چادر بمانم، اشکالی ندارد. من برای هدف خاصی اینجا هستم.

تا وقتی که به آن هدف برسم هیچ چیز برای من اهمیت ندارد.

هر سختی، هرچه می خواهد پیش بیاید. من باید به آن هدف برسم. بعضی از شما نمی‌توانید خیلی مرا از نزدیک ببینید. بعضی از شما هنوز نتوانسته‌اید. اشکالی ندارد. آنچه مهم است این است که، من باید به آن مرحله برسم، من برای آن به اینجا آمده‌ام.

نه برای خنده، نه برای غذا، نه برای راحتی. نه برای هیچ چیز. فقط برای رسیدن به یک مرحله خاص که بتوانم استاد شوم. برای آن چقدر آماده‌ام؟ ما باید بسیار مراقب باشیم. چون توجه خداوند، شما را مستقیما شما را رشدنمی‌دهد. تعادلی وجود دارد.

شمادائماً در تعادل هستید. یادتان باشد و باید که بی‌نهایت مراقب آن باشید که تا چه حد با آن تعادل هماهنگ هستید. خوب حالا، چطور رشد می‌کنید؟

طوری نیست، نگران آفتاب نباشید، من خوشم می‌آید. درست همین امروز صبح خواستم بیاید…

خوب حالا چطور این توجه را اداره می‌کنید؟ بگذارید ببینیم مراحل توجه کدام‌ها هستند. یا توجه شما یک توجه موذی است. آن وقت هر چه را می‌بینید با دیدی موذیانه نگاه می‌کنید. خیلی از افراد در  جوامع ایگو محور آنرا در خود پرورش داده اند>”ج و به علاوه اگر شما اگر به نحوی با بوت‌های موذی مسخ شده باشید، آن وقت خدا به داد شما و بقیه برسد.

توجه موذیانه این طوری است، که هر چیزی را ببینید، به این ‌فکر می‌افتید که از آن چه عایدم می‌شود. چقدر پول می‌توانم ذخیره کنم؟ می‌بینید، خیلی خیلی سریع. این‌طوری ارزانتر است. اگر از این راه بروم در وقتم صرفه جویی می‌شود. می‌دانید، صرفه جویی در پوند، صرفه جویی در وقت، صرفه جویی در همه چیز و صرفه جویی در خود شما. پس فقط همین طور شما صرفه جویی می‌کنید.

وقتی بخواهید پول جمع کنید، توجه موذی می‌شود. اینجا صرفه‌جویی می‌کنید، آنجا صرفه‌جویی می‌کنید، با حساب کتاب‌های خودتان. ولی اگر شما بخواهید پولتان را خودبه‌خودی ذخیره کنید، در عمل هیچ تلاشی لازم نیست، همین طوری شما پس‌انداز می‌کنید ولی توجه موذی دائم سعی می‌کند که گوش به زنگ باشد. برای هر چیز، بحث می‌کند،

توجیه می‌کند. آیا این بهتر است؟

این روز ها آن قدر ارزان، ارزان، ارزان، ارزان، ارزان می‌کنند که آدم واقعا دیوانه می‌شود.

مثلاً من یک بلیط برای آمریکا داشتم. گفتم نمی‌خواهد بلیط گران درجه یک برایم بگیرید. با یک بلیط ارزان می‌روم. بعد آنها بلیطی به من دادند، طوری که دیگر نمی‌ خواستم به لندن برگردم. حداقل به مدت یک سال و حتما یک جایی با آن انگلیسی آمریکایی – گم می‌شدم. پس این‌قدر به این، به آن، به آن پرداختن، دیگر زیاده‌روی است.

این مدل توجه وحشتناک به درد نمی‌خورد. رهایش کنید. فراموشش کنید. با این صرفه جویی‌ها من ندیده‌ام کسی پولدار شود.

مثلاً کسی بخواهد کمی رنگ بخرد. خوب می‌رود کمی رنگ می‌خرد.

بعد فکر می‌کنند که: خیلی خوب! اگر آن را بخواهد پس بدهد؟ چطور پس بدهد؟ چه کار باید بکند؟ این، آن… مزخرفات. دائم مغز در این سطح است. مثالی برایتان می‌زنم. یک روز مقداری رنگ خریدیم تا شیشه‌ها را نقاشی کنیم. به قسمت ظریفش توجه کنید. می‌دانید، در بطن امر درس ظریفتری هست و آن رنگ‌ها آورده شد.

و آن رنگ اصلا قیمتی نداشت، هشتاد پنی یا چنین چیزی.

خوب، یعنی می‌توانم آن را بخرم.خوب برای همین بود که خریدم. اگر استطاعتش را نداشته باشید، نمی‌خرید. آنها گفتند: حالا باید پسش بدهیم.

من گفتم، ولی چرا؟ خیلی واضح است، اگر الان بروید و برگردید، برای رفتن به آنجا کلی سوخت مصرف خواهید کرد. اگر بخواهید حساب کتاب کنید، احمقانه است و وقت هم تلف خواهد شد.

نه ولی مادر، می‌دانید، آخر سر ما دو پنی صرفه‌جویی می‌کنیم. گفتم: باشد، حالا من کلی پول صرفه جویی خواهم کرد، و نشانتان می‌دهم چطوری. من آن رنگ را برداشتم و چیزهای زیادی را مثل شیشه و یا شبیه سنگ، رنگ کردم و همه چیز خیلی زیبا شد.

پس ذهنی که مخرب است فقط کارش حساب کتاب است. اگر چنین ذهنی دارید، خودتان بدانید که باید از شر چنین حساب کتاب‌هایی راحت شوید. چیزهای ارزان، ارزان، ارزان، ارزان، ارزان، ارزان را فوراً بگذارید کنار. در مرکز بمانید. البته شما نباید ولخرج باشید. ولی نباید هم دائماً دنبال این جور حساب کتاب‌ها باشید.

چون شما دارید توجه بیدار ارزشمند خود را تلف می‌کنید که افراد بسیار کمی در این دنیا آن را دارند. باید بدانید که شما روح‌های خودآگاه هستید. شما افراد پیش پا افتاده معمولی نیستید. شما افراد خاصی هستید و نباید که توجهتان را در حساب کتاب‌های بی‌فایده هدر دهید. برای پول، پنی و این و آن.

بگذار پیش برویم، ببینیم چه می‌شود. می‌دانید که من هیچ وقت حساب کتاب نمی‌کنم، ولی من خیلی ارزان زندگی می‌کنم و شما هم می‌توانید همین کار را بکنید. این توجه، توجه مکار؛ توجه خیلی ایرادگیری هم هست. اینجا شروع به پول جمع‌کردن می‌کند و بعد شب باید مشروب بخورد.

پس همه این پنی پنی کردن‌ها، به مذلت میگساری ختم می‌شود. فقط گناه . ملاحظه کنید! آخر چه مدل شخصیتی است؟ پس این ذهنیت را باید کنترل شود.به خصوص افراد ایگو محور که بی‌نهایت حسابگرند، خیلی جالب است.

ولی کسانی مثل هندی‌ها که حسابگر نیستند، خیلی ثروتمند نیستند. آنها خیلی سخاوتمندند، آنها همیشه برای ساهاجایوگا پول دارند. من هیچ‌وقت مشکل پول با آنها نداشتم. هیچ وقت؛ چون آنها خیلی حسابگر نیستند. برای آنها، کارکردن به خاطر دیگران است، نه برای خودشان. بلکه فقط برای دیگران. خرج کردن برای دیگران.

اگر باید به خانه شما بیایند، باشد… قلب خود را باز کنید! حالا وقت خرج کردن است. نه به برای مشروب خوردن و خوش‌گذرانی، بلکه برای حسابی کار کردن برای دیگران. این راه و رسم آنهاست. پس در این ارتباط شما باید به آن سنت‌ها روی آورید. آه آنها آمده‌اند! بیا هر چه از دستمان برمی‌آید انجام دهیم.

این اصلی‌ترین نکته‌ای است که انسان باید درک کند، آنها که بیشتر به خوش‌گذرانی مشغولند، افرادی بی‌نهایت بدبختند. پس توجهی که مکار است، بدترین نوع توجه است. چون موذی‌گری خودتان را هم فریب می‌دهد، با شما هم مکر می‌ورزد و شما به خودتان می‌گویید: وای من خیلی تیز و باهوشم! ببین، من دو پنی جمع کردم. ولی شما روحتان را از دست داده‌اید. شما دیگر یک ساهاجایوگی نیستید.

یک مثالی برایتان بزنم. من به یک نفر گفتم بگذار ون آنجا بماند. با قطار برو. این ون انگار خیلی ناجور است. بهانه‌های زیادی آورده شد و همین طور داشتند با دو انگشتشان برای من توجیه و تفسیر می‌کردند و من از این همه حرف و حدیث خسته شدم، گفتم: باشد بروید هر کاری می‌خواهید بکنید و چیزها خراب شد و هر چه بود الان به درد نمی‌خورد. پس باید آنها آنچه را که به آنها ‌می‌گفتم انجام می‌دادند. بدون حرف اضافه، اگر آنها به من گوش داده بودند مشکلی پیش نمی امد.

پس توجه شما نباید روی جمع کردن مادیات و چیزهای دنیوی و این جور چیزها باشد. بلکه خود توجّه را باید جمع کرد. یک سوال را بپرسید: توجه من کجاست؟

دیده‌ام در برنامه‌ها، بعضی افراد با دقت به من گوش می‌کنند، ولی برخی نمی‌توانند. بعضی برای مدت کوتاهی دقیق می‌شوند و بعضی‌ها بعد از مدتی بی‌علاقه می‌شوند.

بعضی اینجا را نگاه می‌کنند، بعضی آن طرف را. پس اینکه چقدر توجه خود را جمع می‌کنید، تنها دغدغه یک ساهاجایوگی است. به بقیه کاری نداشته باشید، می‌دانید آنها آشغال جمع‌کن هستند. آنهایی را که جستجو نمی‌کنند فراموش کنید؛ یعنی کسانی را که در حد و اندازه شما نیستند، ولی این شمایید که مقام و ارزش دارید.

حالا چه چیزی را باید ذخیره کنید؟ مثلا اگر پادشاهی باشد. او برای جمع کردن دو پنی اهمیتی قائل نمی‌شود. نمی‌دانم… این روزها نمی‌توانم چیزی را قطعی بگویم. سران کشورها هم حتماً  همین کارها را می‌کنند، می‌دانید. ولی آنچه که باید برای جمع‌کردنش زحمت بکشند، متانت و وقار است.

ولی برای یک ساهاجایوگی مهم‌ترین چیز این است که شما باید توجهتان را جمع کنید. این را چیتا نیرودها می‌نامند. نیرودها یعنی حفظ کردن توجهتان. حالا این چیزی که این قدر برای من ارزشمند است، کجا دارد می‌رود؟ به کجا دارد می‌دود؟ پس چطور توجهتان را جمع می‌کنید؟ از راه دقت. دقت کنید. سعی کنید دقت نمایید.

نگذارید توجهتان متزلزل شود. به تدریج دقت شما بالا می‌رود. می‌توانید عکس مرا نگاه کنید. این بهترین کار است. دقت کنید، قلبتان را متوجه آن کنید. بگذارید در قلب شما جای بگیرد.

شما آدم‌های خوشبختی هستید. لازم نیست یک عکس بسازید و بعد آن را کنار بگذارید. چون فقط یک “آوالامبانا”، یعنی فقط یک دلگرمی است، بعد هم آن را بردارید.

این یک پشت‌گرمی “بی‌کم و کاست” برای شماست و تا دلتان بخواهد برای من – لذتی تمام و کمال است. پس وقتی حواستان به ساهاجایوگا باشد.  بی قید و شرط، کاملاً به ساهاجایوگا، آن وقت است که دارید توجه خود را کنترل و ذخیره می‌کنید. این‌ها یک جور از افراد هستند.

نوع دیگری از توجه که توضیح می‌دهیم، کسانی هستند که به نوعی توجهی منفی دارند. اول کسانی هستند که مثبت هستند. به اصطلاح مثبت . که پول جمع می‌کنند، هر چیز بی‌فایده‌ای را جمع می‌کنند. حالا دومین نوع کسانی هستند که علامه همه مصیبت‌ها، بدبختی‌ها و حوادث ناگوارند. یک چنین نوع توجه.

اگر شما هر روز صبح روزنامه می‌خوانید، چنین توجهی دارید. تمام افراد روزنامه‌ای چنین توجهی دارند، که بفهمند کجا بدبختی هست. یعنی به شکلی شیطانی از اینکه یک بدبختی وجود داشته باشد احساس شادی می‌کنند. من کسانی را دیده‌ام که می‌گویند: وای مادر! من به برنامه آمدم. ولی مشکل این است که می‌دانید، آب نبود.

توجّه در این است که هر چه بدبختی ریز و درشت هست پیدا کنند. چه شد؟ بدبخت شدیم! چه شده؟ یک سوزن گم کردم! داشتن چنین طرز فکر احمقانه‌ای مزخرف است. آنها گریه زاری می‌کنند و باعث می‌شوند که همه احساس بدبختی کنند.وای… من چقدر بدبختم. چه شده؟ شوهرم با من حرف نمی‌زند یا بچه‌ام پیشم نیست.

این افراد در روابطشان شور همه چیز را در می‌آورند. به همه به یک چشم نگاه می‌کنند که آن شخص با من درست حرف نزد و این طوری بود و آن طوری. با کوچکترین اشاره ناراحت می‌شوند و به این خیالند که عوض مادیات، احساس ذخیره کنند.

این افراد می‌ترسند با کسی حرف بزنند. حتی اگر کسی با آنها خوب هم حرف بزند ترس برشان می‌دارد. این طوری… اخم می‌کنند. دلیلش این است که نمی‌دانند حواسشان به چه چیزی باشد. آن احساسات و عواطفشان نیست. اصلاً. هیچ احتیاجی نیست که حواستان به احساساتتان باشد. شما تحت حفاظت هستید.

حالا اگر کسی چیزی به شما گفت چه اهمیتی دارد؟

شما بالاتر از همه آنها هستید. هیچ کس دستش به شما نمی‌رسد! شما دائماً دارید توجّهتان را با این هدر می‌دهید که احساسات به خرج ندهید.

جای ترس از هیچ کسی نیست. حالا چون که یک وقت ممکن است کسی کلمه درشتی به شما بگوید نمی‌خواهید کاری بکنید. این چنین افراد به اصطلاح ملاحظه‌کار ساهاجایوگا را نفهمیده‌اند. در ساهاجایوگا اصلاً هیچ ملاحظه‌ای وجود ندارد.

ساهاجایوگا مثل یک الماس است. الماس همیشه یک الماس باقی می‌ماند. هر کاری بکنید، همیشه و همیشه همان است. این طوری است.

پس باید متوجه این بود که توجه به سمت یک جور زیاده‌روی که مختص دائم‌الخمرها است گرایش پیدا نکند، که بدبخت‌ترین آدمها این دائم‌الخمرها هستند. فقط تصورش را بکنید. آنها دائم گریه زاری می‌کنند و مردم فکر می‌کنند که آنها خیلی بدبختند.

پس نباید  به این توجه کنید که بی جهت از ابراز احساسات و عواطف می ترسید. ببینید امروز آنها آن آواز را خواندند. آن آواز واقعاً مرا گرفت، چنان حسی را بر انگیخت که معمولا در چنین مواقعی خود به خود به وجود نمی‌آید ولی بزرگترین کاری که کرده آن است که به من یادآوری کرد که، تو خدا هستی. تو نباید ناامید شوی. تو باید از همه آنها مراقبت کنی و تو قدرتمند هستی. چطور جرأت می‌کنی به خودت شک کنی و یا احساس ناامیدی ‌کنی.

چنین چیزی بسیار بازتاب دهنده است مثل یک آینه. من تصویر خودم را می‌بینم. به همین شکل، شما هم باید درک احساسی خود را داشته باشید و عواطف باید آینه شما باشد. شما باید خودتان را در عواطفتان ببینید. چطور رفتار می‌کنید؟ چطور برخورد می‌کنید؟ چطور صحبت می‌کنید؟

پس چنین افرادی باید همیشه آینه‌ای همراهشان باشد و احساس سرافرازی کنند. تو یک ساهاجایوگی هستی و در تصویر آینه باید که شما مرا ببینید و نه خودتان را. یعنی بعضی وقت‌ها من از ساهاجایوگی‌ها واقعاً ناامید می‌شوم، خیلی زیاد. آن وقت فقط جلوی آینه می‌ایستم و می گویم:

خوب، بیا جلو. تو کسی هستی که همه‌ی قدرت‌ها را داری. کسی که تمامی چاکراهایش بیدار است. هیچ کدام از منجیان بشر چنین چیزی را نداشتند. تو کسی هستی که این دنیا را آفریدی و تو کسی هستی که باید نجاتش دهی. پس حالا، بلند شو!روحیه‌ات را نباز. نگران نباش.

فقط در موارد عاطفی، بعضی وقت‌ها حس می‌کنم که حالا دیگر باید بعضی از آنها را کاملاً به حال خود رها کنم. آنها بچه‌های من هستند در مقام یک مادر، نه به عنوان یک استاد، برای یک استاد مشکلی نیست و بعد به دلم می‌افتد که نه! حتی اگر ناچار شوم به حال خود رهایشان کنم، اشکالی ندارد. من باید آنها را باز بیاوردم. مطمئناً و با آن نیرو نتیجه می‌دهد.

پس تصویر من، از چیزی که ایده‌ال است باید جلوی شما باشد. کسی که به شما انرژی می‌دهد، مثل این آواز و نه تصویر یک آدم بدبخت.

مسیح جلوی شما ایستاده، مثل کلیسای سیستین، نه یک اسکلت مفلوک که حتی از خودتان هم بدتر است. پس آن تصویری را از مادرتان خلق کنید که باید در احساساتتان ببینید و روحیه بگیرید.

این دومین نوع توجه است که باید کنترلش کنید.

سومی بسیار وحشتناک و احمقانه است. احمقانه بودن آن از نوع دوم ناشی می‌شود، جایی که شخص از نظر عاطفی زیاده‌روی می‌کند. که آن بخش “الف” سومی است و بخش “ب” سومی از نوع اول ناشی می‌شود که احمقانه است.

پس ما دو نوع آدم داریم:

یکی احمق و دیگری نادان. ولی در زبان هندی فقط یک کلمه است،

به خصوص در مراتی یک کلمه: “مورکها”، برای هر دو جور که مثل هم هستند به کار می‌رود. انگار که یک دایره در یک نقطه به هم برسد.

یعنی خوب است در زبان انگلیسی بعضی وقت‌ها حداقل بین انواع مورکها‌ها تفاوت هست. مثلاً این که آنها می‌توانند احمق و یا نادان باشند.

چون از نظر روانی خیلی پیچیده می‌شود. روانشناسان ساده‌اش کرده‌اند. بعضی ایسکیزوفرنی دارند. بعضی‌ها نادان هستند. بعضی‌ها احمقند و بعضی‌ها خرند. پس این سومین نوع بدترین است، از همه بیشتر مرا ناامید می‌کنند.

آنها مثل زالو به من می‌چسبند، دائم دارند چرت و پرت می‌گویند. الحق که یک احمق را نمی‌شود تحمل کرد، مگر نه؟ آنها حوصله آدم را سر می‌برند. یعنی همه این آدم‌ها با هم را مورکها می‌گویند. نمی‌خواهم آن را تجزیه تحلیل کنم، یه ذره از آن هم خیلی است.

پس اگر شما از این نوع توجه دارید، بهتر است ساکت بمانید. حرف نزنید. فقط وقتی دیگران حرف می‌زنند گوش بدهید چه می‌گویند.  بعضی‌ها هستند که یک ریز حرف می‌زنند، حرف می‌زنند، حرف می‌زنند. پرت و پلا، به درد نخور، انرژی‌شان را به هدر می‌دهند و این جور افراد همیشه دوستان افراد حیله‌گرند.

افراد مکار و این جور افراد دستشان در دست هم است. چون افراد موذی می‌خواهند سر یک نفر را شیره بمالند و احمق‌ها هم از خدایشان است که فریب بخورند؛ مثل پادشاهی که دلقک دارد. عین همان است.

چنین ترکیبی نتیجه می‌دهد  پس بهترین کار برای این جور افراد آنست که ساکت بمانند، تمامی توجهشان را، تمامی انرژی‌شان را فقط برای پاکسازی به کار برند.

این حماقت خیلی زود برطرف می‌شود، اگر سعی کنید جلو خودتان را بگیرید. حرف نزنید. چیزی نگویید که احمقانه باشد. چیزی ابلهانه. فقط ساکت بمانید و دیگران را نگاه کنید. بعضی وقتها چنین افرادی می‌توانند وسیله بسیار بزرگی برای قدرت خداوند باشند. به شرط آنکه به حماقت و بلاهت روی نیاورند.

این سه جور از مردم بودند؛ ولی نوع چهارم، افرادی هستند که زندگی بسیار دقیقی دارند. یعنی کسی که ، مثلاً در اداره خیلی سخت کار می‌کند، فردی فوق‌العاده موفق است و چنین و چنان و چنانۀ نیز خیلی دقیق است. کسی که هرجا خیلی خوب کار ‌کند، با یک ذهن بسیار متمرکز، دقیق است.

خانم خانه‌ای که از همسر و فرزندانش مراقبت می‌کند، خیلی دقیق است و شوهری که از خانواده‌اش و این چیز و آن چیز به شکلی بسیار دقیق نگهداری می‌کند، می‌دانند چطور خوب نقاشی ‌کنند، می‌دانند که کارها را چطوری باید انجام داد  و دستشان تند و تیز است و همه چیز بلدند.

ولی این افراد توجه بسیار بی‌حرکتی دارند، بسیار بی‌حرکت، مانند پلاستیک، یا به قول شما لاستیک. فوقش مثل چیزهایی که دیده‌ام به عنوان عایق رطوبت به‌کار می‌برید.

هنوز نزده، سفت و خشک می‌شود. دیگر نمی‌توانند از دستش خلاص شوند. دیگر نمی‌توانند. آنها از هیچ چیز لذت نمی‌برند. تا زمانی که به آنها یک پرونده نشان ندهید نمی‌توانید با آنها صحبت کنید. می‌دانید، اگر مجبور باشید با چنین شخصی صحبت کنید، بهتر است یک پرونده بردارید جلویتان بگذارید و قبل از شروع، پرونده را جلوتان بگذارید.

اگر موضوع به آن بخورد، نگاهش می‌کنند. ولی اگر صحبت کنید، می‌گویند:”یک پرونده درست کن”. خیلی خشک و آنها نمی‌توانند از زندگی لذت ببرند. هیچ تحرکی وجود ندارد. نمی‌توانند خلاق باشند. فقط به روش خودشان می‌توانند خلاقیت به خرج دهند ولی نمی‌توانند لذتی خلق کنند.

پس آن جور دقت وجود دارد، افراد تلاش ویژه‌ای را به خرج می‌دهند.

مثلاً بعضی افراد متعصب هستند. آنها خیلی در کارهایشان دقیقند. بی‌نهایت. تمامی مذاهب به همین شکل گسترش پیدا کرده، مثل مسیحیت، اسلام، هندویسم و از این قبیل، چون توجه ویژه‌ای بر تعصب گذاشته‌اند.

تلاشی دقیق. اگر شما نامه‌های پل را در انجیل بخوانید آن دقت را خواهید دید. تو برو آنجا و تو برو آنجا و یک کلیسا بساز و این کار را بکن وهر کاری کرده‌اید. خیلی منظم، خیلی مرتب. کاملا پرتحرک

مثل نوارنقاله یک ماشین و آنها همیشه دچار عواقب آن پرتحرکی هستند.

چارلی چاپلین این را در فیلم عصر جديدش نشان داده است. من از آن خیلی لذت می‌بردم، که باید یک ساعت جلوی یک نوار نقاله می‌ایستاد و چیزی را می‌بست و وقتی هم که کارش تمام می‌شد همین حرکت را ادامه می‌داد.

این نوع توجه، که متمرکز است، یعنی چسبیدن به چیزی. آن هم نیست، آن توجه نفوذ نمی‌کند. چون اگر توجه شما با تمرکز ظریف‌تر و ظریف‌تر نشود، چنان نافذ نخواهد بود، فقط می‌چسبد و توجه چسبنده هیچ فایده‌ای برای ساهاجایوگا ندارد. چنین افراد به اصطلاح موفق، نمی‌دانم، هیچ وقت نجات پیدا نخواهند کرد.

آنها با هر نشان و علامتی که دارند، راه می‌روند و خدا می‌گوید: عقب وایسا حضرت آقا! شما هنوز آداب و رسوم را رعایت نکرده‌اید. سازمان دیگری هست که بسیار سریع‌تر، هوشیارتر و با کارایی بسیار خاصی عمل می‌کند. پس این افراد کسانی هستند که فقط می‌چسبند.

حالا دسته چهارمی هم هستند که دقیق هستند.

آنها قوی و عمیق هستند. آنها نفوذ دارند؛ چون مغزهایی زنده‌اند. مغزشان مرده و خشک نیست. مغزهایی زنده‌اند. آنها نفوذ می‌کنند.

من بعضی وقت‌ها می‌بینم، از بعضیها می‌پرسم: نظرتان راجع به آن شخص خاص چیست؟ فوراً می‌فهمم چه می‌گویند. اگر حرف‌های بیخود بزنند می‌گویند:

او آدم خوبی است، او آدم بدی است، این چیز، آن چیز. آن وقت می‌فهمم چه خبر است. خیلی سطحی و کم عمق.

ولی شخصی که فرصت‌ها را و قابلیت‌ها و مشکلاتی که شخص با آن مواجه است را می‌بیند، آن وقت می‌فهمم که او کسی است که آن دقت لازم را به موضوع دارد.

و موضوع ساهاجایوگا نیاز به نفوذ حداکثریِ حداکثر دارد. چون نمی‌دانم اگر متوجه شده باشید و یا خبر داشته باشید یا نه، ساهاجایوگا فقط با تجربه آموخته می‌شود و نه از هیچ راه دیگر. شما باید تجربه کنید و بعد به آن ایمان بیاورید.

این‌طور نیست که آنچه گفتم قید و شرطی در مغز شما باشد، اصلاً! شما خودتان آن را تجربه کنید و بیاموزید. ولی آنها که آن هوش نافذ را دارند، آنها که آن عشق و عواطف نافذ را دارند و آنها که از درک و فهمی سیال و نافذ برخوردارند، آنهایی هستند که تجربه می‌کنند، یاد می‌گیرند. تجربه می‌کنند، یاد می‌گیرند.  تجربه می‌کنند، یاد می‌گیرند.

آنها به مغزشان اجازه نمی‌دهند که آنها را به بازی بگیرد،  نه، نه، نه.

این مغز من تجاربی را از گذشته دارد و بر آن استوار شده است. نه! من باید هر روز یک تجربه جدیدی کسب کنم و آن تجربه باید درون من آرام گیرد، باید درون من پایدار گردد، باید در من عادت ایجاد کند.

تجارب ساهاجایوگا عادت‌هایی خوب هستند. چطور چنین چیزی امکان دارد؟ من دیده‌ام، با آن روبرو شده‌ام، من آن را داشته‌ام. چطور امکان دارد؟ ولی برای آن نیز باید بهترین تجربه‌ها را داشت. اولین شرط ریتامبارا پراگیا است، وقتی که سطحتان به حدی باشد که واقعا آن تجربه‌ها را داشته باشید؛ در غیر این صورت شما آدم به دردنخوری باقی خواهید ماند.

و ممکن است با من هم زندگی کنید، ولی آن تجارب را نداشته باشید،

آن احساس خوش را نداشته باشید، اصلاً، آن لذت را.

پس این نفوذ با مدیتیشن، تداوم در مدیتیشن، سامادهی، رویش دانه‌ها و تجلی بُعدی جدید در درون آغاز می‌گردد. این نوع توجه را انسان باید ایجاد کند، با مراقبت از توجه – چیتا نیرودها.

همان طور که مراقب پولتان هستید، همان طور که موقع رانندگی حواستان به جاده هست، همان طور که در طول رشد فرزندتان مراقبش هستید، همان طور که به زیبایی همسرتان اهمیت می‌دهید و یا حواستان به حمایت شوهرتان است، همه را روی هم بگذارید، شما مراقب توجهتان باشید. دارد کجا می‌رود؟ کجا مانده است؟ چه بر سر توجه من آمده است؟

چنین افرادی هیچ مشکلی ندارند. برایتان عجیب است که وقتی این افراد می‌خواهند کاری را انجام دهند، کار خودش به راه می‌افتد.

می‌توانند آن را به سرانجام برسانند. هیچ کسی هیچ مشکلی ندارد و اگر مشکلی هست که شما دائما با آن مواجه می‌شوید، بدانید که این خود شما هستید که مشکل دارید. وسیله مشکلی دارد.

اگر دربازکن نداشته باشید و بخواهید با چاقو در کنسرو را باز کنید، فایده‌ای نخواهد داشت، آن وقت مثلا می‌گویید کنسروش مشکل دارد!

یا اینست که خودتان مشکل دارید؟ نه. وسیله مشکل دارد و آن وسیله باید اصلاح شود. وقتی که وسیله درست باشد، بالاخره با همه قدرت‌هایی که در اختیار دارید، با همه رحمت‌هایی که به شما می‌رسد

و با سرچشمه‌ی قدرتی که پشت سر شماست، هر چیزی باید به نتیجه برسد.

باید به نتیجه برسد. شما از کارهایی که به نتیجه رسیده تجربه‌ها داشته‌اید. دیده‌اید چقدر معجزه جلوی چشمانتان اتفاق افتاده، ولی هنوز با وجود آن همه تجربه، توجه سامان نگرفته است. هنوز “گاتانوباواز” یعنی تجربه‌های قدیمی ادامه دارد، شناخت‌های قدیمی ادامه دارد. شما هنوز به آنها می‌پردازید و هنوز پلیدی آن بر وجود شما هست.

همه چیز را تغییر دهید. یک آدم تازه شوید. شما دارید مثل یک گل و بعد مثل یک درخت شکوفا می‌شوید و جایگاه خود را پیدا می‌کنید. موقعیت خود را به عنوان یک ساهاجایوگی دریابید. پس این توجه باید جمع شود. خودتان خودتان را قضاوت کنید که توجهتان کجاست و میزان درک و فهم شما چقدر است؟ ملاک درک و فهم چیست؟

خیلی ساده است. من باید راضی شوم. چون من خود توجه هستم. اگر من راضی شوم، کارتان را خوب انجام داده‌اید. ولی مرا نمی‌شود با چیزهای دنیوی راضی کرد، با هر جنگ و جدلی با آن،بلکه فقط با رشد شما. پس با آن ملاک خود را قضاوت کنید. چه به من گُلی بدهید یا هر چه. من فقط وقتی راضی می‌شوم که ماهیت آن کار،

عظمت و جلوه خاص خودش را داشته باشد.

می‌گویید: مادر من شما را خیلی دوست دارم. باشد، می‌گویید،ولی من باید ببینم که آن عشقی که شمااز آن می گویید و یا ابراز می‌دارید، آن ماهیتی را که به من لذت می‌بخشد دارد یا نه. این چیزی دوطرفه بین ماست. فکرش را هم نمی‌توانید بکنید. من بی شما نمی‌توانم زندگی کنم و شما بدون من نمی‌توانید زندگی کنید. این کااملا دوطرفه است.

ولی از یک سمت، صددرصد خیرخواهانه است. چه از دست شما عصبانی شوم، چه دعوایتان کنم، چه از شما تعریف کنم، چه بگویم این کار را نکن، اگر بگویم خیلی نزدیک من نیا، دور بمان، هر کاری مثل آن بکنم، خیرخواهی است؛ برای شما و برای من نفعش تنها یک چیز است و این که شما باید رهایی پیدا کنید، که شما باید از من چیزی به دست آورید، که شما باید از من به سرافرازی برسید.

مثل مادر زمین که از این که وقتی تجلی خود را در این درختان سبز زیبا می‌بیند وجد و غرور بسیاری را احساس می‌کند، این طور است. او برای ما اهمیتی ندارد. ما بر او می‌ایستیم. راه می رویم. کجا متوجه او هستیم؟

ولی او خود را در آنها می‌بیند. وضعیت به همین شکل است. او کسی است که تمامی فصل‌ها را تغییر می‌دهد. ریتامبارا یعنی آن، توجهی که فصل‌ها را تغییر می‌دهد. ریتو یعنی فصل‌ها. پس همه فصل‌ها توسط او خلق شده، فقط برای این که ما را خشنود سازد. ولی ما برای خشنودی او چه می‌کنیم؟ ما هرچه دارد را می‌کشیم، او را آزار می‌دهیم، همه چیز از او استخراج می‌کنیم، آن را آلوده می‌سازیم، هر کار بیخودی انجام می‌‌دهیم و بعد او عصبانی می‌شود.

به همان نسبتی که اوعشق است، به نسبت عشقش، او عصبانی می‌شود و بعد شما دچار آتشفشان و زمین لرزه می‌شوید و هر چیزی برای شما اتفاق می‌افتد. ولی البته عصبانی شدن مادر شما زمان می‌برد. زمان می‌برد. این بدان معنی نیست که شما وقت بگذرانید. از خودتان مراقبت کنید. این خیلی مهم است. ناگهان می‌بینید که رشد کرده‌اید.

بعضی‌ها فقط خودشان بالا می‌آیند و بقیه کاملاً دور می‌افتند. پس مراقب باشید. دارم بهتان اخطار می‌دهم.

 پس امروز روزی است که روز قبل از پانزدهمین روز است و در روز چهاردهم انسان به یک قاتل تبدیل می‌شود. قاتل همه جهالت‌ها، قاتل هر حماقت، بلاهت،هر حیله‌گری‌ و هر آنچه عاطفی است. آن بخش را بکُشید. یک ساهاجایوگی بشوید. تا فردا، رحمت را دریافت کنید.

رحمت خداوند شامل حال شما باشد.